به مناسبت 15 شوال

به مناسبت 15 شوال

يكشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۲۲
امتیاز این گزینه
(2 آرا)

شمه‌اي از کرامت سيدالکريم/ جايگاه جناب عبدالعظيم به روايت امام هادي(ع)


ابوحماد رازي گويد: خدمت حضرت هادي(ع) رسيدم و از آن جناب مسائلي پرسيدم، هنگامي که اراده کردم از محضر مقدسش بيرون شوم، فرمود: هرگاه مشکلاتي برايت پيش آمد کرد، آن‌ها را از عبدالعظيم حسني بپرس و سلام مرا هم به او برسان.

به گزارش خبرنگار آيين و انديشه ، تبار حضرت عبدالعظيم حسني(ع) با چهار واسطه به سبط اکبر رسول خدا(ص) مي‌رسد، احمد بن علي نجاشي درباره نسب آن بزرگوار مي‌نويسد: هنگامي که جنازه او را براي غسل برهنه مي‌کردند، در جيب لباس وي نوشته‌اي يافت شد که در آن، نسبش اين گونه ذکر شده بود: من ابوالقاسم، عبدالعظيم بن عبدالله بن علي بن حسن بن زيد بن علي بن حسن بن علي بن ابيطالب هستم، براساس اين نسخه از رجال النجاشي در نسب ايشان ميان وي و امام حسن(ع) پنج نفر واسطه وجود دارد، با اين وجود تاريخ دقيق تولد و وفات حضرت عبدالعظيم(ع) مشخص نيست، اما در برخي منابع متأخّراين گونه آمده است: حضرت شاه عبدالعظيم که کنيه‌اش ابوالقاسم و ابوالفتح نيز بوده، در روز پنج‌شنبه چهارم ماه ربيع‌الآخر سنه 173 هجري قمري مطابق 25 تير ماه 158 يزدگردي در زمان هارون‌الرشيد در مدينه در خانه جدش حضرت امام حسن مجتبي(ع) متولد شده … و پس از مدت 79 سال و شش ماه و يازده روز قمري عمر در روز آدينه پانزدهم شوّال المکرّم سنه 252 هجري قمري مطابق سيزده مهر ماه قديم سنه 235 يزدگردي در زمان المعتزّ بالله عبّاسي به سراي آخرت رحلت کرد.



درباره ويژگي‌هاي ممتاز سيدالکريم از زبان ائمه معصومين روايت شده است که ابوحماد رازي گويد: خدمت حضرت هادي(ع) رسيدم و از آن جناب مسائلي پرسيدم، هنگامي که اراده کردم از محضر مقدسش بيرون شوم، فرمود: هرگاه مشکلاتي برايت پيش آمد کرد، آن‌ها را از عبدالعظيم حسني بپرس و سلام مرا هم به او برسان، همچنين در «امالي» شيخ صدوق در ضمن حديث «عرض دين» آمده است: وقتي که حضرت عبدالعظيم خدمت امام هادي(ع) مشرف شد و عقائد خود را اظهار کرد، امام فرمود: تو از دوستان حقيقي ما هستي.

ابونصر بخاري ضمن حالات فرزندان امام مجتبي(ع) از ابوعلي محمد بن همام از حضرت امام حسن عسکري(ع) روايت کرده که نزد آن جناب از عبدالعظيم حسني صحبت به ميان آمد، ايشان فرمود: اگر عبدالعظيم نبود، مي‌گفتيم علي بن حسن بن زيد بن حسن فرزندي از خود باقي نگذاشته است.

به مناسبت سالروز وفات سيدالکريم حضرت عبدالعظيم حسني(ع) در ادامه به سه کرامت از ايشان اشاره مي‌‌شود:

*ماجراي 12 سکه و بارش برف

از منبع موثقي نقل است براي يکي از تجار بازار تهران مشکلي پيش آمد، روزي با يکي از همکارانش مشکل خود را در ميان گذاشت، همکار او گفت براي حل گرفتاري خود به حضرت عبدالعظيم(ع) متوسل شو! وي گفت به آن حضرت نيز متوسل شدم و مشکل برطرف نشد، همکار او گفت مشکل توسط حضرت عبدالعظيم(ع) حل شدني است، ولي تو با اخلاص متوسل نشده‌اي، حال بنشين تا سرگذشت خود را که تا کنون براي کسي نگفته‌ام برايت بازگو کنم.

من سال‌هاي گذشته ورشکسته شدم، به طوري که جهت معاش روزانه خود با تنگنا روبرو شدم و تصميم گرفتم جهت رفع گرفتاري به حضرت عبدالعظيم(ع) متوسل شوم، براي اين کار نذر کردم، چهل هفته پي در پي سحر پنج‌شنبه پياده به زيارت آن حضرت بروم، 39 هفته سپري شد ، هفته چهلم فرارسيد که مواجه با زمستان بود و روز چهارشنبه بعد از ظهر برف شديدي باريدن گرفت، غروب که به منزل رسيدم برف تبديل به کولاک شده بود و زمين تا زانوهايم پر از برف بود، عيالم که از قضيه با خبر بود پرسيد: مگر امشب به زيارت نمي‌روي، آخر هفته است!

گفتم در اين برف و بوران خود آقا هم راضي نيست، إن‌شاءالله هفته ديگر، آن شب زود به خواب رفتم، در عالم رويا ديدم بر روي ريل ماشين دودي به طرف شهرري مي‌روم، به مقبره شيخ صدوق(ره) رسيدم، آنجا وضو گرفته و دو رکعت نماز خواندم و به سمت حرم حضرت عبدالعظيم(ع) حرکت کردم، از خواب برخواستم شب از نيمه گذشته بود، تصميم خود را گرفته آماده حرکت شدم، عيالم گفت: چطور شد سر شب نرفتي و حالا که نيمه شب است و برف هم شديدتر شده! خواب را تعريف کردم و گفتم: بايد بروم حتي اگر به قيمت جانم باشد.

به راه افتادم مسير حرکتم همان بود که در خواب ديدم روي ريل ماشين دودي، بعدها به اين نکته رسيدم که آن شب تنها راه رسيدن به شهر ري خط آهن بوده و الا رسيدن به حرم حضرت عبدالعظيم(ع) ميسر نبود.. راه را برروي ريل ادامه دادم تا به ابن بابويه رسيدم، به تأسي از صحنه خواب وضو گرفتم دو رکعت نماز خواندم و بي درنگ به سمت حضرت عبدالعظيم(ع) حرکت کردم، به حرم که رسيدم درب‌ها را تازه گشوده بودند و زماني تا اذان صبح مانده بود، سرما و خستگي راه رمقم را گرفته و در گوشه حرم از هوش رفتم، در عالم خواب آقا سيد الکريم(ع) را ديدم کنار صندوق ايستاده، روي مبارک خود را به سمت من کرد و پرسيد: چه مشکلي پريشانت ساخته؟

قصه خود را عرض کردم، دست به ميان شال کمرش برد و دستمال گره زده‌اي را به کف دستم نهاد و فرمود: اين را سرمايه کسب حلال کن، إن‌شاءالله مشکلت حل شود، دستمال را گرفتم به يکباره همه چيز محو شد، صداي موذن مرا از خواب بيدار کرد و تنها چيزي که از آن رؤيا باقي مانده بود دستمال گره زده در دستم بود، باز کردم دوازده عدد سکه يک قراني داخل آن بود، برخواستم وضو گرفتم نماز صبح را بجا آورده، با خوشحالي به سمت تهران به راه افتادم، آن 12 سکه را به اين کسب زدم و به سرنوشتي که تو شاهد آن هستي رسيدم.

*يک ريالي که تبديل به سکه طلا شد

يکي از خادمين سادات نقل مي‌کرد: يک روز صبح عيالم رو به من کرد که: امشب مهمان داريم، برو چيزي تهيه کن، از منزل بيرون آمدم در حالي که حتي يک شاهي هم نداشتم، آن روز نوبت کشيک من نبود، در آن وضعيت کسي را نيافتم تا از او درخواست کمکي کنم، اگر هم مي‌يافتم، از چنين درخواستي شرم مي‌کردم، بنابراين بي‌اختيار به سمت حرم رفتم، حرم خلوت بود و معدود زوار مشغول زيارت بودند، رو به ضريح به حضرت عبدالعظيم(ع) عرض کردم: يابن رسول الله! تفضلي فرما، شرمنده عيال و مهمان نشوم، بعد از اينکه اين خواسته از قلبم گذشت، گوشه اي از حرم ايستاده بودم که زائري جلو آمد و به من گفت: سيد، يک ريال به من بده، وقتي از زيارت امامزاده حمزه(ع) برگشتم، دو ريال به تو مي‌دهم، اين موضوع زياد متعجّبم نکرد، بسياري بودند که براي بيشتر شدن برکت مالشان اين کار را مي‌کردند و به همين رسم پولي به دست سيدي مي‌دادند و آن را پس مي‌گرفتند، خوشحال از اينکه بالاخره با اين يک ريال‌ها به‌ التفاوت مي‌توانستم مهماني آن شب را آبرومندانه برگزار کنم، اما من همان يک ريال را هم نداشتم، به زائر گفتم: آقا، يک دقيقه صبر کنيد، الان بر مي‌گردم.

بيرون آمدم، همين طور که دور و برم را نگاه مي‌کردم، يکي از آشنايان را ديدم، به او گفتم يک ريال به من قرض بده نيم ساعت ديگر پس مي‌دهم، يک ريالي را گرفته به نزد آن زائر رفتم، وي يک ريالي را گرفت و به زيارت امامزاده حمزه(ع) رفت و همان طور که گفته بود، وقتي از زيارت بازگشت يک سکه کف دستم گذاشت، خادمين ديگر که اين صحنه را زيرنظر داشتند، پرسيدند قضيه چيست؟ ماجرا را گفتم، اما آنان به حرف من اکتفا نکردند و از آن زائر هم پرسيدند، ايشان هم به آنان همان را گفته بود و از حرم بيرون رفته بود، من به خيال خودم رفتم تا يک ريالي که قرض گرفته بودم، پس بدهم، اما وقتي چشمم به سکه افتاد، ديدم اين دو ريالي زرد است و مي‌درخشد! با تعجب به بازار رفتم، سکه را به يکي از طلا فروشان نشان دادم، عيار گرفت و گفت: طلا است و آن را 3 تومان مي‌خرد، از آن سه تومان يک ريال قرض را پس دادم و 29 ريال بقيه را به خانه بردم، آن زائر غريب را هيچ گاه قبل از آن نديده بودم و بعدها نيز نديدم.

*هنگامي که اهل بيت(ع) به زيارت حضرت عبدالعظيم رفتند

بارگاه نوراني حضرت عبدالعظيم(ع) مسير زندگي بسياري از افراد را به سمت فلاح و دين تغيير داده است، اين نقطه از زمين که رسول الله(ص) قبل از وفات حضرت عبدالعظيم(ع) اشاره به منزلت آن فرمودند، نقطه تلاقي اهل معنا است که خداوند آن را وسيله هدايت بسياري از مؤمنان قرار داده است، گاه به صورت امور خارق‌العاده و معجزه و گاه مکاشفه‌اي لطيف و پر معنا، آنچه که اينک روايت مي‌شود، از زبان شاهدي از يک مکاشفه است: حدود 30 سال پيش بود، در شهر قم ابتداي جاده تهران ايستاده و منتظر وسيله‌اي براي سفر به تهران بودم که اتومبيلي جلوي پايم ايستاد، راننده بسيار آهسته مي‌راند، به طوري که طاقت نياوردم و نسبت به اين مسأله به او اعتراض کردم، گفت: مي‌خواهم به نحوي حرکت کنم که ساعت 9 شب گردنه حسن آباد باشم، گفتم: گردنه حسن آباد چکار داريد؟ گفت: امشب اهل بيت(ع) به زيارت مي‌روند مي‌خواهم آنان را ببينم، حقيقت امر در وهله اول گمان کردم اين راننده تعادل رواني ندارد، ناگفته نماند کمي هم از اين بابت وحشت کردم.

به هر ترتيب راننده يک ساعتي به همين منوال حرکت کرد تا اينکه از من پرسيد ساعت چند است؟ گفتم: چيزي به ساعت 9 نمانده است، او اتومبيل را کنار جاده نگه داشت و به من گفت: آسمان را نگاه کن! در اين لحظه آن واقعه عجيب رخ داد که تا عمر دارم از نظرم محو نمي‌شود، نوري بزرگ در آسمان پديد آمد و به طرف پايين غلتيد و در اطرافش آن قدر پايين آمد که به گنبد حضرت عبدالعظيم(ع) رسيد و بر روي گنبد تابيد، بعد از اين ماجرا راننده حرکت کرد و من در حالي که بهت زده شده بودم، اصلاً متوجّه بعد مسافت نشدم، او مرا درب منزلمان در خيابان سيروس پياده کرد، وقتي من به درون خانه رفتم، انگار از يک خواب برخاسته باشم، تازه متوجه عمق ماجرا شدم، همين طور در ذهنم سؤالات مختلف دور مي‌زد، سؤال‌هايي که هنوز هم درباره آن فکر مي‌کنم، اما يک نکته را نمي‌شود انکار کرد، صحنه‌اي که آن راننده به من نشان داد و تصرّفي که در روح من کرد، موجب شد که خط سير زندگيم تغيير کند و از اين بابت تا عمر دارم خود را مديون حضرت مي‌دانم.

نوشتن نظر

الاخبار