اینان را صدا بزن

اینان را صدا بزن

شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۴۸
امتیاز این گزینه
(8 آرا)

خطیب و واعظ مشهور، حاج شیخ مهدی خراسانی در شب جمعه هفتم جمادی الأولی سال 1369 ه‍ .ق. در «نجف اشرف» بر روی منبر در «مسجد انصاری(ره)» از آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتری نقل كرده كه ایشان در «كربلا» بر روی منبر، این روایت را به شرحی كه گفته می‌شود...

 


اینان را صدا بزن ...
خطیب و واعظ مشهور، حاج شیخ مهدی خراسانی در شب جمعه هفتم جمادی الأولی سال 1369 ه‍ .ق. در «نجف اشرف» بر روی منبر در «مسجد انصاری(ره)» از آیت الله حاج شیخ جعفر شوشتری نقل كرده كه ایشان در «كربلا» بر روی منبر، این روایت را به شرحی كه گفته می‌شود، برای مردم بیان كرد:
هنگامی كه منصور امام صادق(ع) را احضار كرد و آن حضرت از «مدینه» به «بغداد» آمد، در كنار «دجله» نزول اجلال فرمودند. پیرمردی از شیعیانش با او ملاقات كرد و عرض كرد: خودت را به من بشناسان.
امام(ع) فرمودند: «آیا می‌خواهی مرا بشناسی؟»
عرض كرد: بلی.
امام(ع) به اصحاب خود كه در خدمتش بودند، فرمودند: «او را در دجله بیندازید.»
آنها هم اطاعت كردند و او را در میان دجله انداختند. آن بنده خدا كه چنین دید، شروع به فریاد زدن کرد و از آنچه در مقابل خواسته‌اش دید، بسیار متعجّب شد. در میان آب دست و پا زد، بالا و پایین رفت تا آنكه خود را با شنا از دجله خارج كرد، او اظهار تعجّب كرد كه این چه كاری بود و چرا امام(ع) چنین دستوری داده بودند؟
امام(ع) دستور داد دوباره او را در دجله بیندازند و اطرافیان، او را گرفته و در دجله انداختند. آتش خشم او برافروخته گردید و پشت سر هم كلماتی كه تعجّب او را نشان می‌داد، می‌گفت تا اینكه این بار هم با زحمت خود را خارج كرد و آن حضرت را مورد سرزنش قرار داد و چنین كاری را از ایشان بعید شمرد.
امام(ع) دستور داد برای بار سوم او را در میان دجله بیندازند و لحظه‌ای بعد خود را در میان آب دید كه دیگر توان شناكردن برایش نمانده و امواج آب هم او را در وسط رودخانه برده بود، در چنین وضعی حالت انقطاع به او دست داد .
امام(ع) چون ناتوانی او را از شناكردن مشاهده نمودند، دست كریمانه خود را دراز كردند و او را كه در وسط دجله بود، بیرون آوردند. همین‌كه از آب بیرون آمد، خود را بر قدم‌های حضرت انداخت و اظهار كرد كه امام را به خوبی شناخته است.
اطرافیان از او سؤال كردند: «چگونه شناختی؟»
عرض كرد: هنگامی كه از شناكردن عاجز شدم و یقین به هلاكت و نابودی خود كردم. از همه جا و همه چیز دل بریدم و خدا را صدا زدم. چیزی نمانده بود كه در ته آب فرو روم و خفه شوم كه پرده‌ها از مقابل چشمانم كنار رفت. امام صادق(ع) را دیدم كه بین مشرق و مغرب را پر كرده بود و غیر از او چیزی را نمی‌دیدم و او مرا نجات داد.


کتاب شریف القطره، ج 1.

نوشتن نظر