شـــیخ مفید

شـــیخ مفید

جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۸:۰۹
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

شهر «بغداد» که از مراکز مهمّ علمی در قرون چهارم و پنجم هجری به‏ شمار می‏رفت، در آن زمان پر از فقها و متکلّمان مذاهب مختلف بود. پیروان‏ مذاهب اهل تسنّن ـ که از نظر علم کلام، آنها را «معتزلی» و «اشعری» می‏گفتند ـ در مجامع عمومی و گاهی در حضور خلیفه، مجلس‏ها گرفته و هرکس برای اثبات مرام‏ خود، حجّت‏ها می‏آورد و دلیل‏ها اقامه می‏کرد. 


شهر «بغداد» که از مراکز مهمّ علمی در قرون چهارم و پنجم هجری به‏ شمار می‏رفت، در آن زمان پر از فقها و متکلّمان مذاهب مختلف بود. پیروان‏ مذاهب اهل تسنّن ـ که از نظر علم کلام، آنها را «معتزلی» و «اشعری» می‏گفتند ـ در مجامع عمومی و گاهی در حضور خلیفه، مجلس‏ها گرفته و هرکس برای اثبات مرام‏ خود، حجّت‏ها می‏آورد و دلیل‏ها اقامه می‏کرد.
علمای شیعه که تا آن روز به آن محافل، راه نداشتند؛ با طلوع شیخ مفید در بغداد، نه تنها در مجامع آنها شرکت می‏نمودند؛ بلکه شیخ مفید، ابن معلّم، یگانه عالم مبرّز و سخنوری بود که با نیروی علم و بیان و منطق محکم خود، در تمام‏ موارد بر همگان غلبه می‏یافت.
از خطیب بغدادی که هم‏عصر شیخ مفید بوده است، نقل شده که گفته‏ است: او اگر می‏خواست می‏توانست ثابت کند که ستون چوبی از طلاست!
علی بن عیسی رمّانی و قاضی ابو بکر باقلانی قاضی القضاة بغداد، فاضل‏ کتبی، و ابو عمرو شطوی، و ابو حامد اسفرائنی شافعی، و قاضی عبدالجبّار معتزلی، و غیرهم از دانشمندان بزرگی بودند که اغلب اوقات، مفید با آنها در بحث‏ امامت و اصول عقاید، به گفت‌وگو می‏پرداخت و آنها را ملزم و محکوم می‏ساخت.
داستان مناظرات آنها، بسیار شیرین و خواندنی است. سیّد مرتضی ـ که‏ بزرگترین شاگرد شیخ مفید است ـ آنها را در کتابی جمع‏آوری نموده، که از جمله دو داستان آن را برای نمونه در پائین می‏آوریم:
در کتاب «مجموعه ورّام» می‏نویسد: مفید اصلاً از «عکبرا» است. در ایّام‏ کودکی همراه پدرش به بغداد آمد و نزد ابو عبداللّه معروف به «جعل»، به تحصیل‏ پرداخت. سپس به مجلس«ابو یاسر»، که در دروازة خراسان تدریس می‏کرد، حضور یافت. چون ابویاسر از عهدة بحث و پرسش‏های او درمانده شد، او را به‏ «علی بن عیسی رمّانی» که از بزرگان علمای کلام بود، ارجاع داد و گفت: چرا به‏ نزد او نمی‏روی تا از او استفاده کنی؟
مفید گفت: او را نمی‏شناسم و کسی ندارم مرا به او معرّفی کند.
ابویاسر یکی از شاگردان خود را همراه او کرد و نزد رمّانی فرستاد، چون‏ مجلس رمّانی از فضلا و دانشمندان پر بود، مفید در صف نعال نشست و به‏ تدریج که مجلس خلوت شد، نزدیکتر رفت. در آن اثنا، مردی از اهل «بصره» آمد و از رمّانی پرسید: چه می‏فرمایید دربارة حدیث «غدیر» که به عقیدة شیعه، پیغمبر اکرم(ص)، امیرمؤمنان(ع) را جانشین بلافصل خود گردانید و داستان«غار» که به اعتقاد اهل سنّت، دلیل بر خلافت ابوبکر است؟
رمّانی گفت: داستان غار، درایت(یعنی امری مسلّم و معقول)است، و حدیث غدیر، روایت و منقول می‏باشد و آنچه از درایت و امر مسلّم استفاده‏ می‏شود، از روایت مستفاد نمی‏گردد. مرد بصری سکوت کرد و برخاست و از مجلس بیرون رفت.
در این موقع، مفید خود را به رمّانی نزدیک گردانید و گفت: سؤال دارم!
رمّانی گفت: بگو.
شیخ مفید گفت: چه می‏فرمایید دربارة کسی که بر امام عادل خروج کند و با وی جنگ نماید؟
رمّانی گفت: او کافر است. بعد گفت: نه! فاسق است.
شیخ مفید پرسید: راجع به امامت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) چه می‏گویید؟
رمّانی گفت: او امام است.
مفید گفت: دربارة طلحه و زبیر (که دو آتش‏افروز جنگ«جمل»بر ضدّ امیرالمؤمنین(ع) بودند) چه می‏فرمائید؟
رمّانی گفت: آنها از این عمل، توبه کردند.
شیخ مفید گفت: جناب استاد! داستان جنگ جمل، درایت و امر مسلّمی‏ است؛ و توبه کردن طلحه و زبیر، روایت می‏باشد!!
رمّانی که متوجّه موضوع شد، گفت: مگر موقعی که آن مرد بصری از من‏ سؤال کرد، تو حاضر بودی؟
شیخ مفید گفت: آری.
رمّانی گفت: این سخن به جای آنچه من گفتم! اشکال تو وارد است!! آنگاه‏ پرسید: تو کیستی و نزد کدام یک از علمای این شهر، درس می‏خوانی؟
مفید گفت: نزد شیخ ابوعبداللّه جعل.
رمّانی گفت: بنشین تا من مراجعت کنم. سپس برخاست و به درون خانه‏ رفت و پس از لحظه‏ای برگشت و نامه‏ای سربسته به وی داد و گفت: این را به استاد خود بده.
مفید نامه را آورد به استادش تسلیم کرد. استاد نامه را گشود و شروع به قرائت آن کرد و هنگام مطالعة آن، به خنده افتاد. پس از قرائت نامه گفت: رمّانی، ماجرایی را که میان تو و او در مجلس وی روی داده نوشته و سفارش تو را نموده و تو را ملقّب به«مفید»کرده است». (البتّه از ابن شهر آشوب مازندرانی نقل شده که گفته بود لقب «مفید» را، حضرت‏ امام زمان(عج)به مفید داده‏اند؛ ممکن است چنین بوده و شیخ بزرگوار به این لقب‏ شهرت داشته، و رمّانی و قاضی عبد الجبّار، این لقب را برای او تأیید کرده‏اند.)
این داستان را به صورت دیگری نیز آورده‏اند، ولی دور نیست که دو واقعه جداگانه باشد. به نقل دیگر که در کتاب«مصباح القلوب» و«سرائر» ابن ادریس حلّی است: روزی قاضی عبدالجبّار معتزلی (از اعاظم علمای عامّه در علم اصول و کلام) در مجلس درس نشسته بود و دانشمندان هردو فرقه(شیعه و سنّی) نیز حاضر بودند؛ شیخ مفید ـ که آن موقع مجتهد شیعه و قاضی نام وی را شنیده ولی‏ تا آن روز او را ندیده بود ـ به مجلس وی درآمد و در صف مراجعه‌کنندگان نشست؛ بعد از لحظه‏ای رو به قاضی کرد و گفت: اگر اجازه می‏دهید سؤالی دارم و می‏خواهم در حضور علمای ملّت بپرسم!
قاضی گفت: بگو.
شیخ مفید گفت: حدیث «من کنت مولاه فعلیّ مولاه؛ هرکس من‏ آقای اویم، علی هم آقای اوست»، که طایفه شیعه روایت می‏کنند، مسلّم است که‏ پیغمبر فرموده، یا ساخته شیعیان است؟
قاضی گفت: البتّه خبر صحیح است.
گفت: منظور از «مولی» چیست؟
قاضی گفت: مقصود، آقایی و ریاست بر مسلمانان است.
شیخ مفید گفت: اگر چنین است، پس این‏همه اختلافات و دشمنی‏ها میان‏ شیعه و سنّی برای چیست؟ (زیرا به گفتة شما، بعد از پیغمبر، علی آقا و رئیس‏ مسلمانان بوده است).
قاضی گفت:‌ای برادر! این حدیث، روایت؛ و خلافت ابو بکر، درایت و امری مسلّم می‏باشد؛ و مردم عاقل به خاطر روایتی، ترک درایت نمی‏کنند!
شیخ مفید گفت: بسیار خوب، چه می‏فرمایید در این روایت که پیغمبر(ص) به علی(ع) فرمود:
«حربک حربی و سلمک‏ سلمی؛
جنگ تو، جنگ با من؛ و صلح تو، صلح من است)؟
قاضی گفت: این نیز از پیغمبر(ص) است و صحیح می‏باشد.
شیخ مفید گفت: بنابراین، اصحاب جمل (که با امیرمؤمنان(ع) جنگ کردند) به فرمودة شما کافرند؟
قاضی گفت: ای برادر!آنها توبه کردند.
شیخ مفید گفت: أیّها القاضی! جنگ جمل، درایت است و توبه آنها روایت‏ می‏باشد. خودتان لحظه‏ای پیش در جواب من، راجع به حدیث«غدیر» فرمودید که مردم عاقل، درایت و امر مسلّمی را به خاطر روایتی ترک نمی‏کنند!
از این سخن، قاضی در جواب فروماند، و سخت متحیّر گردید. مدّتی سر به زیر افکند، آنگاه سر برداشت و گفت: تو کیستی؟!
شیخ مفید گفت: من خادم شما، محمّد بن محمّد بن نعمان.
قاضی برخاست و دست مفید را گرفت و بر جای خود نشاند و گفت: أنت‏ المفید حقّا؛ حقّا که تو مفید هستی!
علمای مجلس از عمل قاضی سخت برآشفتند و همهمه در میانشان افتاد؛ قاضی رو به آنها کرد و گفت:‌ای فضلا و علمای دین! این مرد مرا ملزم و محکوم‏ کرد؛ من پاسخی ندارم که به او بدهم، اگر شما جوابی دارید، بگوئید تا برخیزد و به جای خود بنشیند؟!
ولی هیچ‏کس نتوانست پاسخ او را بدهد.
چون این خبر به عضدالدّوله دیلمی رسید، مفید را احضار و ماجرا را از او پرسید. سپس مرکوبی خاص با قلادة زرّین و جبّه و دستار نیکو و صد دینار طلای‏ ناب و پیشخدمتی به وی داد و مخارج زندگی روزمرة او را به عهده گرفت و بدین‏گونه او را خلعت بخشید».
برای اطّلاع بیشتر از سایر مناظرات جالب شیخ مفید، می‌توانید به اواخر«سرائر» ابن ادریس حلّی و«مجالس المؤمنین» و«روضات الجنّات» و«رجال» مامقانی و غیره مراجعه فرمایید.

سایر مطالب این مجموعه: نقش عالمان دين در عصر انتظار »

نوشتن نظر