چشمه آيات حسن
موقعیت شما: اخبار»اخبار فرهنگی و مهدوی»چشمه آيات حسن

چشمه آيات حسن

جمعه ۰۵ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۰۵:۵۷
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

رضا بابايي
اگر وعده ديدار، هنگام مرگ است، بيا كه وقت آن رسيده است. بيا و ببين كه اشك انتظار، دامن شب را پر از شكوفه‏ هاي آرزومند نسيم كرده است. تنها نه رنگ من، كه رنگ شب از اين همه غم هاي پريشان پريد.

 


از عمر، زماني كمتر از پژمردن گل در هواي پاييزي مانده است؛ بيا!
اي يگانه‏ ترين رازي كه در رگ هاي «بودن‏» مي‏ جوشي، معماي ما را كه تهمت افسانه بر پيشاني دارد، بگشا! (1)
ما انتظار دست هايي را مي‏ كشيم كه نوازشگري را نسيم از او آموخت؛ ماه و خورشيد به اشارت وي بالا و پايين مي‏ روند و روز و شب، تفسير پشت و روي آن‏اند.
ما وعده ديدار مردي را به دل داده‏ايم كه مرگ و حيات، در دو سوي او به خدمت ايستاده‏اند.
ما با تو بودن را گرچه نيافتيم، بي‏تو بودن را نيز برنتافتيم.
اي تمام آرزوهاي من! كاش يكي از آرزوهاي تو ما بوديم.
اي نگاهت چشمه آيات حسن!
باغ سبز عشق را ميوه‏اي شيرين‏تر از ياد تو نيست.
آيينه خورشيد، آه تو را تاب ندارد
پيش اشراق تو در پايان اوج، بس ستاره و خورشيد كه پايين مي‏ ريزند.
چشم‏ آرزو را سرم ه‏اي شفابخش‏ تر از خاك سهله و سامرا نيست.
هنوز درخت موسي به «اناالله‏» ايستاده است، آيا كفش هاي غيبت را از پا در نمي‏ آوري؟
هنوز نفس رحمان در مدينه سرگردان است، آيا برخاك يمن، غباري از گرد راه نمي‏ افشاني؟
هنوز كور لال و كر بسيارند، مسيح ظهور را به مداوا نمي‏ فرستي؟
هنوز گريه اقبال را تا خنده خوشايندي، راه بسيار است، خضر را فرمان نمي‏ دهي؟
هنوز در شوره زار ياس، نشاني از جنگل اميد را مي‏توان كاويد، ايوب را دانه و داس نمي‏ دهي؟
هنوز در ميان گرداب هاي گمراهي، موجي از بانگ نجابت‏ بلند است، نوح را بركشتي نمي‏ نشاني؟
از نشيب دره‏ ها به كوهستان گريختن چه سود؟
از گريه به خنده پرداختن چرا؟
ما را كه دستي نمي‏ نوازد، نگاهي نمي‏ خواند، لب هايي نمي‏ جنبد، چرا دست افشانيم؟ كه را نگهبان باشيم؟ چه را آرزومندي كنيم؟
اي آخرين اشك از چشمه فيض خدا! اولين بهانه ما براي بودن، تويي. آخرين يادگار ما براي بازماندگان، انتظار تو است.
كمترين هزينه مرگ، در لحظه‏ هاي غيبت آلود ما است. بيا و ببين كه ديگر بها و بهانه‏ اي براي «بودن‏» و اميد را سرودن نداريم.
ظلمت ترديد را آفتاب تويي؛ سرهاي افسرده را باده ناب تويي؛ محرومان زمين را رحمت‏ بي‏حساب تويي؛ خانه اميد را باب تويي؛ برآتش هر ناله دلسوخته، آب تويي!
اي شادي خاطر اندوه گزاران! مزار عاشقان تو از لاله پوشيده است و جز سواران دشت انتظار، كسي در خاك آنان بوسه نمي‏ كارد. دل گرمسوز ما را به نسيم آشنايي درياب كه فردا سوختگاني دگرداري و امروز آتش فراق در جان ما گرفته است.
از آن گاه كه صحراي عشق، گرد خيمه تو پاس مي‏ دهد، كوه و دره و هامون يكي شده است و همه در پي صحرا، به نوبت صف زده‏ اند.
اي اندك و بسيار من! بسي حرف و حديث هست، و گفتن نمي‏ توانم، نهفتن نيز.
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
وين درد نهان‏سوز، نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و ازجام نگاهت
من مست چنانم كه شنفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر، يك مژه خفتن نتوانم (2)

پي‏نوشتها:

1. وجود ما معمايي است‏حافظ                                         كه تحقيقش فسون است و فسانه
2. شفيعي كدكني، آيينه‏اي براي صداها، ص‏26 و27.

نوشتن نظر