آغاز ماجرا
موقعیت شما: اخبار»اخبار فرهنگی و مهدوی»آغاز ماجرا

آغاز ماجرا

دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰۴:۰۸
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

شايد در اين شهر شلوغ و بي‌در و پيكر يكي از كساني باشم كه هر روز صبح قبل از ساعت هفت، در امتداد «بلوار كشاورز» و از كنار «پارك لاله» مي‌گذرد. اين جدا از رفت و آمدهاي طيّ روز است كه گاهي ناگزير مي‌شوم دو يا سه بار از همين مسير بگذرم؛ يعني حدّاقل در تمام طول سال روزي يك مرتبه شاهد اين همه آمد و شد و اين همه درخت در بهار و تابستان و پاييز بوده‌ام؛ امّا اگر بپرسي چند مرتبه مجال پياده شدن از ماشين و رفتن به ميان پارك و رها شدن روي يكي از صندلي‌ها را داشته‌ام، در جوابت خواهم گفت كه طيّ ده سال از عدد انگشتان دست تجاوز نمي‌كرد تا همين اواخر كه اتّفاقي كوچك موجب شد ...



امان از اين همه كار و دوندگي، از صبح علي الطّلوع تا ساعت‌ها از شب رفته يا عجله و شتابي تمام نشدني كه مجال هر گونه تأمّل جدّي را از آدم مي‌گيرد تا جايي كه حتّي اجازه نمي‌دهد، دريابي بهار كي آمد و تابستان كي رفت؟
روزي به ناگاه همه ‌درخت‌ها را سبز مي‌بيني و بيدهاي مجنون را آويزان و روزي ديگر برف سفيدي را كه سرتاسر خيابان و باغچه را پوشانده است.
اينها، همه براي زندگي در شهر شلوغي است با ظاهري مدرن. شهري در مركز رفت و آمد و پر از اماكن و مؤسّساتي كه جملگي اخبار را در اختيارت مي‌گذارد.
انبوه اطّلاعاتي كه مجال تأمّل و تفكّر را از آدمي مي‌گيرد. همه خلوتش را به هم مي‌زند و وادارش مي‌كند كه همه چيز را سطحي ببيند، ظاهربين شود و با دغدغه و عجله روز را به شب و شب را به روز برساند.

داشتم مي‌گفتم: تا همين اواخر كه ...
بهار به نيمه راه رسيده بود و درخت‌ها همة سرسبزي خود را به نمايش گذاشته بودند. مثل هر روز خسته و كوفته راهي خانه شدم؛ امّا سنگيني حزني بي‌دليل راه نفس كشيدن را تنگ كرده بود و پا را از رفتن بازمي‌داشت.
«بلوار كشاورز» را كه پشت سر گذاشتم در دلم هواي رفتن به پارك و نشستن زير يكي از بيدهاي مجنون مثل يك نياز، مثل احساس گرسنگي جوانه زد. فرمان ماشين را به سمت شمال «خيابان كارگر» چرخاندم و بعد از پارك ماشين، راهي شدم. هر كس در حال و هوايي قدم‌زنان مي‌گذشت و هر از چندي مردي، زني يا خانواده‌اي را مي‌ديدم كه همه زندگي و دل‌خوشي‌اش را بر روي كالسكه كوچكي نشانده و از ميان راه‌هاي باريك باغچه‌ها و استخرهاي پارك عبور مي‌كرد.

بازي بچّه‌ها، باد ملايمي كه از لابه‌لاي درخت‌ها مي‌وزيد، پيرمردهاي بازنشسته كه دسته جمعي روي نيمكت‌ها نشسته بودند و از دوران جواني‌شان ياد مي‌كردند، جواناني كه مشغول بازي شطرنج بودند و كودكاني كه با راكت‌هاي بدمينتون بي‌خيال از حال و روز رهگذران غرق بازي بودند و دخترها و پسرهاي كم سنّ و سالي كه دور از چشم خانواده‌ها در گوشه و كنار پارك و پشت درخت‌ها به گفت‌وگو نشسته بودند، همه و همه تصويرگر زندگي بر روي پرده بزرگ پارك بودند و من، آشناي غريبه اين پارك كه با كيف دستي سنگين خود جوياي خلوتي بودم تا دمي را فارغ از آن همه غوغاي روز, در آرامش سپري كنم.
ادامه دارد

نوشتن نظر