شكايت گنجشك پيش خدا از خراب شدن خانه‏ اش‏
موقعیت شما: مطالعات فرهنگی»برگ نوشته»شكايت گنجشك پيش خدا از خراب شدن خانه‏ اش‏

شكايت گنجشك پيش خدا از خراب شدن خانه‏ اش‏

دوشنبه ۰۷ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۴:۰۰
امتیاز این گزینه
(1 رای)

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين‏گونه مى ‏گفت: مى‏ آيد، من تنها گوشى هستم كه غصّه‏ هايش را مى‏ شنود و يگانه قلبى‏ ام كه دردهايش را در خود نگه مى‏ دارد و سرانجام گنجشك روى شاخه ‏اى از درخت دنيا نشست.



فرشتگان چشم به لب‏ هايش دوختند. گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: «با من بگو از آنچه سنگينى سينه توست‏.»

گنجشك گفت: لانه كوچكى داشتم. آرامگاه خستگى‏ هايم بود و سرپناه بى‏ كسى ‏ام. تو همان را هم از من گرفتى. اين طوفان بى ‏موقع چه بود؟ چه مى‏ خواستى از لانه محقّرم؟ كجاى دنيا را گرفته بود؟ و سنگينى بغضى راه بر كلامش بست. سكوتى در عرش طنين‏ انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: «مارى در راه لانه ‏ات بود. خواب بودى. باد را گفتم تا لانه‏ات را واژگون‏ كند. آنگاه تو از كمين مار پرگشودى‏.»

گنجشك خيره در خدايى خدا مانده بود.

خدا گفت: «وچه بسيار بلاها كه به واسطه محبّتم، از تو دور كردم و تو ندانسته، به دشمنى‏ ام برخاستى‏.»

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزى در درونش فرو ريخت. هاى هاى گريه‏ هايش ملكوت خدا را پر كرد.


سایر مطالب این مجموعه: « برداشتى از دعاى فرج‏

نوشتن نظر