آن روز که یک مسیحی عاشق علی شد

آن روز که یک مسیحی عاشق علی شد

شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۰۵:۰۱
امتیاز این گزینه
(1 رای)

رضا امیرخانی
خانه جرج جرداق، در محله الحمرا است. محلهای مسیحی نشین در شمال غرب بیروت. بیروت نمایشگاهی است از ملل و مذاهب. شوخی نیست، كشوری با حدود 10 هزار كیلومتر مربع مساحت و 3 میلیون نفر جمعيّت، 18 مذهب رسمی دارد. تا پیش از رفتن به لبنان همواره برایم سؤال بود كه هویت یك لبنانی چگونه تعریف میشود؟ چه مؤلفه هایی هویت لبنانی را می سازد؟ كشوری به این كوچكی چگونه توانسته است تا این حد خبرساز باشد و در فرهنگ پیشرو؟ ...

 

چه چیزی جز زبان، این كشور را كه در آن هیچ نماد عربی ـ پوشش، معماری، حتی آب و هوا!ـ دیده نمی شود، با سایر كشورهای عرب پیوند داده است؟ تقابل مدرنیسم فرانسوی و سنت عربی چه آش در هم جوشی را پدید آورده است؟ كهن الگوی انسان لبنانی كیست؟با احتساب ترافیك بیروت حدود 5 دقیقه زودتر از زمان ملاقات، به محله الحمرا رسیده ایم. راننده رایزن، كنار كافهای نُقلی می ایستد و ما نشانی را برای دو پیرمردی كه پشت میز نشسته اند می خوانیم هر دو به تأسف سر تكان می دهند كه شارع امین مشرق را نمی شناسند. بعد با ناراحتی می گوییم كه با استاد جرج جرداق قرار داریم. ناگهان از جا می پرندو می گویند، خانه جرج جرداق دو خیابان آن طرفتر است. با راهنمایی آنها به راحتی منزل را پیدا می كنیم. الحمرا محله ای است مرفه تر از سایر محلات بیروت و دست كم اسمش ما را به یاد قصر الحمرا می اندازد. انتظارش را نیز داشتیم. نویسنده ای كه یك كتابش در جهان تشیع بیش از یك میلیون نسخه، فروش داشته است، باید هم در چنین محله ای زندگی كند.امّا... واقعیت آن است كه هرچه از خیابان اصلی دورتر شدیم، بیشتر شك كردیم! خانه جرج جرداق یك آپارتمان معمولی در یك ساختمان قدیمی در خیابانی متوسط بود. اسمش را روی یك زنگ پیدا كردیم. خودش جواب داد و در را باز كرد. چشمتان روز بد نبیند. قصر الحمرا، آپارتمانی بود حدود 100 متر، مملو از روزنامه وكتاب و بروشور، نه مرتب و طبقه بندی شده، و نه تمیز و پاكیزه. انگار که 200 كیلو روزنامه و 20 كارتن كتاب را بدهی دست یك بچه بازیگوش و بگویی هر جور كه خواستی آنها را پخش و پلا كن! تابلویی هم به دیوار آویزان بود؛ مجلس رقصی كج! در حضور سلطانی خاك آلود! البته ناگفته نماند یك وجب خاك (دقیقاً همان 5 انگشت!) روی همه چیز نشسته بود، جوری كه روی هیچ صندلی و مبلی نمی توانستیم بنشینیم. وقتی خواستیم چند كتاب را از روی مبل برداریم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دوید و با دقت كتاب ها را برداشت و در جایی دیگر قرار داد. انگار نظمی در میان این بی نظمی حاكم بود. بگذریم؛ در زمان بسیار كوتاهی، همه اینها را خُلق مهربان و چهره خندان استاد 75 ساله محو كرد.جرداق از ما پرسید كه آیا عربی می فهمیم؟جوابش را دادیم: شوی شوی!(كمی!) امّا اشاره كردیم كه السیدشریف، كار ترجمه را انجام می دهد.

دیگر جرج جرداق با ما صمیمی شده بود. به او گفتیم كه خانه همه اهل قلم همین شكلی است. خندید و جواب داد: زن وبچه ام به خاطر همین خانه از دست من به دهمان فرار كرده اند...همان ابتدای كار سؤال كردیم كه آیا استاد تا به حال به ایران سفر كرده است؟ و او جواب داد كه دوبار، یكبار برای بزرگداشت سعدی و دیگر بار هم همین دوسال پیش(یعنی 2000 م). مردمان ایران زمین را بسیار دوست می دارم.


من متولد 1926 هستم. در ده مرجعیون به دنیا آمده ام. دهی در ژنوب (جنوب) لبنان! دهی كه اهل آن مانند سایر دهات اطراف، ذوق اصیل ادبی دارند...
جالب است بدانید برای شناخت لهجه لبنانی در میان لهجه های مختلف عربی كافی است به مخرج جیم دقت كنید. لبنانی ها از تلفظ جیم عاجزند و آن را «ژ» تلفظ می كنند. (این هم برای آنهایی كه خیال می كنند عربها گچ پژ ندارند) جالبتر است كه بدانید در لبنان اهل ده بودن! نمودار اصالت است. كاملاً به خلاف مملكت ما كه هنوز لهجه مان برنگشته، ادعای پایتخت نشینی می كنیم. یعنی آنها به هیچ وجه دوست ندارند كه خود را اهل عاصمه ـ پایتخت ـ بلدشان، بیروت بدانند. به عكس، هرجایی كه میروند اصالت روستایی خود را به رخ میكشند. ضمن آنكه فراموش نكنیم روستاییان عرب (بادیه نشینان قدیم) به دلیل فصاحت و بلاغت، همواره بهترین افراد برای تحقیق اهل لغت بودند. بگذریم، استاد با ذوق اتیمولوژیكش ادامه داد:من زاده مرجعیون هستم، مرجعیون از دو لغت مرج و عیون تشكیل شده است. یعنی محلی كه در آن چشمه ها پیش می آیند. كنایه از سرسبزی و طراوت. (و البته راست میگفت، دیروزش ما در بازدید از جنوب به طور اتفاقی از آن روستای مرزی گذر كرده بودیم.) ده ما مملو از چشمه بود و من نیز كودكی مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار میكردم و به یكی از این چشمه ها پناه می بردم. مدیر مدرسه و معلمان همواره به دنبال این كودك فراری بودند و هر روز به خانواده اعتراض می كردند. در این میان فقط برادرم حامی من بود. فؤاد جرداق.

همان فؤاد جرداق شاعر؟
بله، برادر بزرگ من، فؤاد جرداق، شاعر و لغوی بود. بسیار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به این وادی كشاند. روزی كتابی قطور به من هدیه داد و گفت، همه ادبیات عرب در همین كتاب خلاصه شده است... .

نهج البلاغه؟!
آری! من نهج البلاغه را به دست می گرفتم و از مدرسه می گریختم و میرفتم در كنار چشمه ای، به صخره ای تكیه می دادم و غرق دریای نهج البلاغه می شدم.

پس همین كتاب شما را با امیرالمؤمنین(ع) آشنا كرد!
نه! من تازه گرفتار ادبیات امام علی شده بودم و نه گرفتار شخصيّت امام. فراموش نكنید كه ما مسیحی بودیم و در دهی مسیحی نشین می زیستیم. پس خیلی به امام علی علاقه ای نداشتیم. البته برادرم فؤاد هر وقت كه مهمان داشتیم اشعاری در مدح امیرالمؤمنین برای مهمانها (ی مسیحی) می خواند و همین كمك می كرد به من!

چگونه به شخصيّت جامع امیرالمؤمنین نزدیك شدید؟
وقتی رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبیات عرب و فلسفه عرب تحصیل و بعد تدریس می كردم. در هر دوی این رشته ها مجدداً با امام علی برخورد كردم، به عنوان شخصيّتی بزرگ در ادبيّات و فلسفه.
تصمیم گرفتم یك تحقیق خیلی جدی بكنم پیرامون این شخصيّت. از عقاد و طه حسین بگیر تا علمای شیعه. هر كتابی را كه مرتبط با امام علی بود، خواندم. با مطالعه این كتابها متوجه شدم كه همه در مورد ولایت امام علی، حقانيّت یا عدم حقانیت او صحبت كرده اند و شخصیت بزرگ او در این بحث ها گم شده است. چندان در حواشی مسئله خلافت فرو مانده اند كه چهره نورانی علی را ندیدهاند. زمامداری علی را دیدهاند؛ امّا از انسانيّت او مغفول مانده اند. من سیراب نشدم. پس شخصيّت درخشان و بزرگ او را شكافتم. «فقد بقرت عبرقیته!» دوباره برگشتم به كنار سرچشمه های مرجعیون، عیون مرجعیون و نهج البلاغه دوران كودكی، امّا با روشی جدید. همه كتابهایم دباره امام علی را همینگونه نوشتم... .

استاد! از اولین كتاب بگویید «صوت العدالـه الانسانيّـه»...
اتفاقاً ماجرایش خیلی زیباست. شما حتماً خیال می كنید كه با كمك مسلمانان این كتاب چاپ شد؟ (سر تكان می دهیم ـ میخندد) همانطور كه متنش را می نوشتم، سر دبیر مجله الرسالـه آمد و گفت به ما بده كه شماره به شماره چاپ كنیم. من قبول نكردم. بعد از اصرار و الحاح فراوان او، عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئیس كشیشان و راهبان فرقه كرملیه (از فرق مارونی مسیحی) گفت: «من خودم این را به هزینه خودم چاپ می كنم». طبیعتاً خیلی خوشحال شدم. برای اینكه دیدم از دست این ناشرها ـ كه عمده شان واقعاً دزدند ـ خلاصی یافته ام.

و بعد حتماً مسلمانان شما را پیدا كردند!
خیر، اتفاقاً اوّل كار، مسیحی ها فهمیدند و آمدند پهلوی من. ذوق زده و شادان. می گفتند تو عرب را سرافراز كرده ای. پول جمع كرده بودند و می خواستند پول چاپ كتاب را به من بدهند. گفتم این كتاب را با پول خودم چاپ نكرده ام و رئیس راهبان كارملیه چاپ كرده. رفتند كه به او پول بدهند. او گفت خجالت بكشید، من این را چاپ نكرده ام. این پول راهبانی است كه در اینجا عبادت می كنند. ببرید این پول را بدهید به فقرا. بعدها آن كشیش ـ رئیس راهبان كارملیه ـ به من گفت من امام علی را دوست دارم و از بركت او فقرای ما نیز به نوایی رسیدند.

عجب استاد! بالاخره مسلمانها چه كردند؟
اوّل از همه قاسم رجب، صاحب مكتب های (کتابخانه) در بغداد كتاب را برد و طواف داد دور ضریح امیرالمؤمنین؛ امّا بعد از او بعضی برادران شیعه این كتاب را بارها چاپ كردند و به من چیزی ندادند و متأسفانه حتی برای خرید كتاب خودم به كتاب فروشیها میرفتم.

آیا تا به حال به نجف رفته اید؟
نه! تا به حال به نجف نرفته ام. (شگفتی ما را كه می بیند، توضیح میدهد:) اما دوبار به كربلا رفته ام برای سخنرانی. آنجا مقام (قبر) امام حسین، پسر ایشان را نیز زیارت كرده ام.

و آخرین جملات این گفتوگو، تصویری عمیق از عاشقی و دلدادگی جرداق مسیحی به  امام علی(ع) بود...
من عقیده دارم امام علی(ع) از مسیح بالاتر است. من شیفته شخصیت انسانی امام شدهام. ما کلاً مسیحی بوده ایم و بالطبع به امامت امام علی(ع) اعتقادی نداریم. (درمانده ایم که چگونه بیاعتقادی و چگونه اعتقادی است که هیچگاه حاضر نیست اسم امیرالمؤمنین را بدون امام بیاورد! راستش کمی پریشان شده ایم. مگر می شود کسی بهترین سالهای جوانیاش را بیاعتقاد روی چنین موضوعی کار کند و چنان ادیبانه... امّا استاد بی توجه به ما ادامه میدهد:) من در خانواده ای مسیحی بزرگ شده ام که اعتقاد به این چیزها نداریم، امّا بگذارید خاطرهای با مزه برایتان تعریف کنم. پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهایش را می فروخت به دهات اطراف میبرد و روزیاش از این راه به دست میآمد. امّا سنگی را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روی آن کار میکرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آویخت.
حساس شده ایم تا بدانیم چه چیزی به سر در خانه این خانواده مسیحی در ده مسیحی نشین مرجعیون نصب شده بوده است. از استاد میپرسیم: روی آن سنگ چه نوشته بود؟ استاد می خندد و می گوید:
«لافتی إلّا علی لا سیف إلّا ذوالفقار».


نوشتن نظر

طرح روز

جستجو

جدیدترین نظرات

اوقات شرعی