مرثيه عاشورا

مرثيه عاشورا

سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷ ساعت ۰۵:۳۱
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

حسن جلالى عزيزيان‏
محتشم چشمانش را كه باز كرد به اطراف حركت داد. تاريكى بود و سكوت و نور كم ‏فروغ شمعى كوچك. صداهايى از دوردست خيال، درهم و برهم كه موج برمى داشت و اوج مى ‏گرفت.
دردى ويران‏كننده بر رخش پاشيده بود لبهايش لحظه‏ اى لرزيد و بغض را در سينه‏ اش كشت. احساس كرد غمى به سنگينى عالم بر دلش سنگينى مى ‏كند، غمى كه اگر بر كوه فرود مى آمد مى ‏شكست و فرو مى ‏ريخت.

 


انگار همين ديروز بود. گفل زندگيش، پسر دلبندش 1 پيش رويش سوخت و پرپر شد. دلش ازدست روزگار سر رفت. ديگر زندگى و شعر برايش بى ‏معنا شده بود. ادباى كاشان و شعراى معاصر در رثاى فرزندش بسيار سروده بودند، حتى خودش هم مرثيه‏ اى غرّا در عظمت اين واقعه سروده بود. امّا درد او را اين چيزها درمان نمى ‏كرد.

دوباره بر بستر دراز كشيد كه چشمش به شيشه مات پنجره افتاد. دلش هفرى فرو ريخت. انگار دو چشم كوچك و پرمژگان به او خيره شده بود. پسرش بود كه مى ‏گريست و بابا، بابا مى ‏گفت. چشمانش را ماليد، كسى پشت پنجره نبود.

روح صدا در تار و پود محتشم كاشانى حلول كرد. حس غريبى به‏ او دست داد. در خود نبود. در مرگ فرزند خود را مقصر مى ‏دانست، چشمان غم گرفته‏ اش را بست تا بار ديگر پسر را در خواب به تماشا بنشيند
.
آب بود و آب، آبشارهاى بزرگ رودخانه‏ هاى پرجوش و خروش، چشمه‏ هاى زلال، آب همه‏ جا بود، او بر هوا مى ‏رفت و هيچ نمى ‏گفت. باغى از دور نمايان شد. بوستانى بزرگ و بى ‏انتها، تا چشم كار مى ‏كرد درخت بود و گل و گياه. سبز سبز. ميوه‏ هايى آبدار و زرين كه همه يكجا به‏ ثمر نشسته بودند.

در به‏ آرامى باز شد. صدايى ملكوتى از وراى زمان او را به رفتن مى ‏خواند. خود را در كشاكش راه يله داد، خود نمى ‏رفت، بلكه انگار نيرويى نامرئى او را مى ‏كشاند. احساس كرد كه دلش سبك شده است. درد و غم از تنش شسته شده و حالت غريبى ‏اش ريخته است.

در خط نگاهش مردى سبز پوش را به نظاره نشست، قامت رساى مردى زيبا روى كه لبخند مى ‏زد و او را مى ‏نگريست.
او را شناخت، دلش گواهى داد او پيامبر رحمت، صلّى ‏اللَّه‏ عليه‏ وآله، است. خواست برود و دست هايش را غرق بوسه كند، صداى گام هاى شمرده‏ اش از اعماق زمان به‏ گوش مى ‏رسيد، نزديكتر آمد و نرم‏خندى زد. لبهاى حضرت حركت نمى ‏كرد. امّا شنيد:

تو براى فرزند خود مرثيه مى ‏سرايى ، امّا براى فرزند من مرثيه نمى ‏گويى ؟
آرى ، ديشب همين را به او فرموده بود. خجالت مى ‏كشيد چشم‏ در چشم پيامبر، صلّى ‏اللَّه‏ عليه‏ وآله، بدوزد. ياراى آن نداشت كه چشم از سيماى پرمحبت او برگيرد، حيران و واله فقط مى ‏نگريست و دم فرو بسته بود.

پيامبر، صلّى ‏اللَّه‏ عليه‏ وآله، فرمود:
چرا در مصيبت فرزندم مرثيه نگفتى ؟
كلام پيامبر، صلّى ‏اللَّه‏ عليه‏ وآله، عتاب داشت. عرق بر چهره‏ اش نشست.
- «چون تاكنون در اين وادى گام برنداشته‏ ام. راه ورود براى خود پيدا نكردم».

فرمود: بگو:

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است.

از خواب پريد. در تاريكى دوات و كاغذ را يافت، دست هايش مى ‏لرزيد. در كلام پيامبر طنين جادويى حق بود و زلال معرفت.
بايد امر نبى را اطاعت مى ‏كرد، بايد از حسين، عليه‏ السلام، مى ‏گفت و حادثه بزرگ عاشورا.
بازاين چه شورش است كه در خلق عالم است‏
سرود:

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟

مصرع به مصرع و بيت به بيت سرود، روزها از پس هم مى ‏رفتند و او تنها با كاغذ و قلم مأنوس بود. هرازگاهى چيزى در ذهنش جرقه مى ‏زد و او را به نوشتن مى ‏خواند. دستش با كاغذ آشنا بود و ذهنش با ظهر كربلا. به گذشته كوچيده بود. پيش رويش اصحاب نفر به نفر رخصت رزم مى ‏گرفتند و چون شقايق پرپر مى ‏شدند. ضيافت عشق بود و آلاله‏ هاى قبيله سربداران سرزمين سرخ بيدارى .
به خود آمد. سكوت بود و سكوت. نگاهش با كاغذ آشنا بود. چند بند سروده‏ اش را به پايان رسانده بود. مصرعى ناتمام پيش رويش بود:

هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال‏

شگفت‏ زده شد. عقلش به‏ جايى قد نمى ‏داد. هرچه بنويسد ممكن است به مقام پروردگار سبحان جسارتى كند. قلم از دستش فرو افتاد. رنگ از چهره‏ اش پريد. احساس خفقان كرد. سرگيجه گرفت و آرام بر بستر غنود.

- «مى ‏دانستم كه كار به اينجا مى ‏كشد، راه چاره‏ اى نيست ... پيش پيامبر، صلّى ‏اللَّه‏ عليه‏ وآله، رو سياه شدم. كجا رفت آن همه نغزگوئيت محتشم؟ يك كاشان بود و يك محتشم. آه، آه، كه همه‏ اش اسم بود و رسم».

خواب به چشمانش آمد. جوانى خوشبوى و رعنا، سبزپوش و زيبا، در همان باغ بهشتى در جاى پيامبر ايستاده بود. سلام كرد و پاسخ شنيد. حضرت ولى عصر، عجّل‏ اللَّه تعالى فرجه، فرمود:
چرا مرثيه خود را به اتمام نمى ‏رسانى ؟
پاسخ داد:
- «در اين مصرع به بن‏ بست رسيدم، نمى ‏توانم رد شوم».
فرمود: بگو:
او در دل است و هيچ دلى نيست بى ‏ملال‏

ياراى حرف زدن نداشت، شوق در رگ هايش مى ‏دويد و زبانه مى ‏كشيد. ندانست كى امام از باغ رفته است. صداى گنگ و مبهم، ذهنش را انباشت. صدا هر لحظه نزديكتر مى ‏شد. دسته دسته فرشتگان مى ‏آمدند و هروله‏ كنان، پاى مى ‏كوفتند.
همه سياه برتن كرده بودند و اشك مى ‏ريختند، گويا كسى نوحه مى ‏خواند. صدايش حفزن داشت و اندوه، نوحه را اينچنين آغاز كرد:

بازاين چه شورش است‏ كه درخلق عالم است؟      
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟


باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين      
بى نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است؟


چشم گشود، پهنه صورتش خيس اشك بود و دستش مدام بالا مى رفت و بر سينه فرود مى آمد. انگار زمين و زمان با هم دَم گرفته بودند و در عزاى سالار شهيدان نوحه‏ سرايى مى كردند. 2

پى ‏نوشتها:
*. برگرفته از كتاب «نگاه سبز» نوشته حسن جلالى عزيزيان. با سپاس از سركار خانم «صغرى خنارى » از قائم‏شهر كه اين داستان را براى ما ارسال كردند.
__________________________________________________
(1). در برخى منابع «برادرش» آمده است.
(2). با استفاده از: الكلام يجّرالكلام، ج 2، ص 110؛ در انتظار خورشيد ولايت، ص 170- 171.

نوشتن نظر

طرح روز

جستجو

جدیدترین نظرات

اوقات شرعی