موقعیت شما: موعود»مهدویت و آخرالزمان»شعر و ادب»گاردی‌ها

گاردی‌ها

يكشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۶:۱۸
امتیاز این گزینه
(2 آرا)

دكمه‌های پیراهن بلند گلدارش را باز كرد. عینك سیاهی به چشم زد و بار دیگر در آینه ماشین،‌ نگاهی به خودش انداخت. موهای روشن و ریش پرفسوری، او را شبیه جهانگردی‌های خارجی كرده بود. دستی به موهایش كشید و مهره‌های درشت گردنبند روی سینه‌اش را مرتّب كرد. از ماشین پایین آمد و گفت: احمد جان، لبخند یادت نرود.


ـ فقط لبخند آقا مصطفی ... پس بقیه‌اش چی؟
احمد این را گفت و از پشت فرمان بلند شد. دكمه‌های بالای پیراهنش باز بود. موها را رو به بالا زده و یقه‌ پیراهن را به روی كت سیاهش پهن كرده بود. كیف كوچكی در دستش بود.
مصطفی دسته‌ اسكناس صد تومانی را پیش رویش گرفت.
ـ چاره‌‌ كار اینجاست، غصّه‌ چه چیز را می‌خوری؟
ـ اگر باز بهانه همراه را گرفتند چه؟
خیالت راحت؛ این تانخورده‌های اعلی حضرت پس چه كاره‌اند؟
احمد سرش را تكان داد و دست در گردن مصطفی انداخت. مصطفی اسكانس‌ها را در جیب گذاشت، دسته‌ كیف سامسونت را در دست فشرد و اوّلین گام را به سوی نگهبان‌های رستوران برداشت. نگهبان جوان‌تر با دیدن آنها لبخند زد و گفت: امشب هم كه تنها آمدید مستر؟! بابا عجب تنبلید شما ...
مصطفی دو اسكانس بیرون كشید و دستش را به سوی نگهبان دراز كرد. نگهبان دوم كه پیرتر بود و سبیلی رو به بالا تابانده داشت، دست نگهبان جوان را كشید و با مصطفی دست داد، چهره‌اش شكفت. از جیبش فندكی بیرون آورد و پیپ خاموش مصطفی را روشن كرد. گفت:‌ خواهش می‌كنم بفرمایید، خیلی خوش آمدید.
نگهبان اوّل، در را باز كرد و سهم را از نگهبان دوم گرفت.
ـ‌ خیلی خیلی خوش آمدید مستر.
احمد شانه بالا انداخت و دندان‌های سپیدش را به نگهبان جوان نشان داد. مصطفی هم دستی به شانه‌ نگهبان پیر زد و پا به درون رستوران گذاشت. رقص نور، دود بالای سر آدم‌ها را كه با صدای موسیقی تندی در هم می‌پیچید. هر لحظه به رنگی تازه درمی‌آورد.
مصطفی عینك سیاهش را از چشم برداشت و به طبقه‌ دوم نگاه كرد. صدای خنده‌ بلندی از آنجا به گوش می‌رسید. احمد كیف سامسونت را از او گرفت و زیر میز همیشگی گذاشت. دو مرد با كت و شلوار سفید و موهای روشن وارد رستوران شدند. احمد به مصطفی اشاره كرد. زنی كه در كنار در ورودی ایستاده بود، با دیدن خارجی‌ها به سویشان رفت.
ـ هِلو یانكی.
یكی از مردها كه قد بلندتری داشت، زن را به سوی خود كشید. زن كراوات او را در دست گرفت و گفت: نكند امروز هم اعلی‌حضرت ناراحت بودند؟
مرد شانه بالا انداخت، زن دوباره گفت: دیشب خیلی دمغ بودند، اصلاً خوش نگذشت. از این سر و صداهای دانشگاه دلشان خون بود.
صدای خنده اوج گرفت. احمد جلوی دهانش را گرفت. مصطفی زیر نگاه گنگ خارجی‌ها، دست او را كشید. پیپ را به دهان نزدیك كرد و سری تكان داد، گفت: مستر، دو تا سودا برای ما بیاور. امشب دوست ما جای دیگری خودش را ساخته. جوان است دیگر، نمی‌شود جلویش را گرفت.
و سرش را با ریتم موسیقی تكان داد. بعد دست احمد را گرفت، او را به دست‌شویی برد و شیر آب را برایش باز كرد. احمد در آینه به خود خیره شد.
ـ آقا مصطفی به خدا خسته شده‌ام؛ از این لباس، از این كراوات،‌ نمی‌دانم ... از این خودم خسته شده‌ام.
مصطفی دست بر شانه‌اش گذاشت و به آرامی گفت: احمد جان! دیگر چیزی نمانده. امشب آخرین شب مهمانی است، طاقت بیاور.
احمد مشتی آب به صورت ریخت. برگشت و در چشمان پراشك مصطفی نگاه كرد.
امشب همه چیز را طور دیگری می‌بینم. وقتی نماز می‌خواندم، حال و هوایم فرق كرده بود. بعد از سلام، از خدا خواستم مرا عاقبت به خیر كند. آقا مصطفی، شما بزرگ ما هستید، یادم نمی‌رود كه چطور در سختی‌ها و ناخوشی‌ها همه جا كنارم بودید و به خانواده‌ام كمك كردید. حالا هم می‌خواهم بزرگواری كنید و برایم دعا كنید كه خدا منِ روسیاه را قبول كند ... این كار را می‌كنید؟
مصطفی او را در آغوش كشید.
به امید خدا امشب كار را تمام می‌كنیم. فقط باید همه چیز عادی و مثل شب‌های پیش باشد؛ حتّی بیشتر. خودت بهتر می‌دانی، ثمره‌ چند ماه خون دل خوردن بچّه‌های گروه صف به انجام كار امشب ما بستگی دارد. آمریكایی‌ها باید بفهمند كه مردم ایران آنها را به همراه شاه و دار و دسته‌اش به جهنّم می‌فرستند. این تازه اوّل كار است مؤمن.
احمد لبخند زد. هر دو با خنده‌های بلند از دست‌شویی بیرون آمدند. پیشخدمت با دیدن آن‌ها، با لبخند سرش را تكان داد.
ـ مستر! اوكی؟
ـ اوكی، وری گود.
از میان حلقه‌ دخترها و پسرهایی كه با صدای تند موسیقی در هم می‌پیچیدند، گذشتند و پشت میز نشستند. پیشخدمت جوانی با بطری‌های سفیدرنگ و دو گیلاس به كنار میز آمد. مصطفی كه با مهره‌های گردنبدنش بازی می‌كرد، اسكناسی برای جوان در كف سینی گذاشت و سرش را خم كرد.
ببین احمد، همه چیز طبق نقشه باید پیش برود. ضامن كه كشیده شد‌،‌ فقط نود و پنج ثانیه فرصت داریم كه از رستوران خارج شویم.
با لبخند نگاهی به اطراف انداخت. كنار در ورودی، پشت میزها، روی صحنه، همه چیز عادی به نظر می‌رسید. چراغ‌ها، ذرّات معلّق غبار در فضا را دم به دم به رنگ‌های مختلف درمی‌آوردند.
مصطفی كیف سامسونت را به آرامی گشود. زمان‌سنج بمب به كار افتاد. احمد در بطری سودا را باز كرد. مصطفی گیلاس پر را رو به احمد بالا آورد. احمد كه خود را مست نشان می‌داد، برخاست و تلوتلو خوران به سوی در رستوران رفت. مصطفی برای پیشخدمت سر تكان داد و همراه نوای موسیقی، از پشت میز بیرون آمد، لحظه‌ها تند و نفس‌گیر می‌گذشتند.
كنار در، با احمد سینه به سینه شد. كنار ایستاد. پیشخدمت رو به احمد گفت: ببخشید مزاحمتان شدم مستر، كیفتان را روی میز جا گذاشتید!
احمد سر تكان داد و به سوی میز رفت، چهره‌اش سرخ شده بود. مصطفی صدای قلبش را شنید، انگار میان دستش به تپش افتاده بود. رستوران، گرد سرش می‌چرخید. نگهبان در را باز كرد.
ـ‌ امشب زودتر تشریف می‌برید، خبری شده؟
مصطفی به او پشت كرد. بدنش می‌لرزید. قلبش با هر تپش، احمد را صدا می‌كرد، با قدم‌هایی سنگین، خود را به خیابان رساند، به ساعتش نگاه كرد. عرق سردی بر پیشانی‌اش نشست.
ـ‌ یك،‌ احمد ... دو، احمد ... سه...
انفجار منطقه را لرزاند. چشم و دل مصطفی از خون لبریز شد. چشم‌هایش می‌دید و نمی‌دید... ماشین‌های پلیس از راه رسیدند. دود سیاهی از رستوران بالا می‌رفت.
مصطفی راه رفته را برگشت. آتش‌نشان‌ها از میان ساختمان نیمه ویرانه رستوران، اجساد را خارج می‌كردند. مصطفی در هر گوشه، احمد را می‌جست. افسری جلو آمد و او را با خشونت به خیابان پرت كرد. احمد را بیرون آوردند. مصطفی او را غرق خون دید. آخرین حرف‌های احمد در گوشش طنین انداز شد: آقا مصطفی! شما بزرگ‌تر ما هستید، می‌خواهم بزرگواری كنید و برایم دعا كنید كه خدا من روسیاه را هم قبول كند، این كار را می‌كنید؟
مصطفی دست روی قلبش گذاشت. پاهایش او را به مقابل دانشگاه كشاند. مردم لاستیك آتش زده بودند. مصطفی چشمان خون گرفته‌اش را بست. كنار گوشش شنید: آقا بیا كوكتل ... عجله كن، گاردی‌ها الآن می‌رسند.
مصطفی چشم گشود. احمد انگار مقابلش دوباره قد كشیده بود. كوكتل را گرفت و دوید. از جیپ گاردی‌ها آتش زبانه كشید.


سایر مطالب این مجموعه: « عشق به سامان آمد شرق تجلّي »

نوشتن نظر

اطمینان حاصل کنید که تمام اطلاعات
کادرهای ستاره دار را وارد کرده اید.

چندرسانه ای

آگهی

نشر موعود

آگهی

موعود نوجوان

آگهی

موعود

آگهی