شيعه‌ی هندی

شيعه‌ی هندی

دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۲۰:۴۶
امتیاز این گزینه
(11 آرا)

از حالت و چهره شیعه هندی پیدا بود كه صحبت‌های نقیب او را بسیار مضطرب و نگران كرده است. او بعد از گوش كردن به همه حرف‌های نقیب، با حالتی از روی خواهش و التماس گفت: یا نقیب! من از شما انتظار و توقّع دارم تا هر مقدار از مال دنیا كه بخواهی از من بگیری؛ ولی در عوض مرا مأمور به داخل شدن به حرم سيّدالشّهداء(ع) نفرمایی و مرا به كلّی از این كار معاف كنی.سيّد مرتضی از این سخن بسیار ناراحت و دلخور شد و جواب داد: من به خاطر مال دنیا این حرف را نگفتم؛ بلكه این روش زیارت تو را در صورت ساكن بودن در كربلا بدعت و منكر می‌دانم و نهی از منكر واجب است.

كم‌كم بسیاری از همسایه‌ها داشتند به او مشكوك می‌شدند. آن «شیعه هندی»، همسایه‌ای جدید بود و نزدیك به شش ماه می‌شد كه به «كربلا» آمده بود. او زادگاهش «هندوستان» را برای همیشه رها كرده بود تا بقیه عمرش را در كربلا، در مجاورت مزار امام حسین(ع) و یاران باوفایش زندگی كند. ظاهرش نشان می‌داد كه آدمی جلیل‌القدر است، كما اینكه مرحوم فاضل دربندی نیز در كتابش به نام «اسرار الشّهاده» از آن شیعه هندی به عنوان یكی از بزرگان هند یاد كرده است؛ امّا او در این شش ماه، حتّی یک بار هم به حرمین شریفین نرفته بود!شیعه هندی در یكی از محلّه‌های كربلا خانه‌ای تهيّه كرده بود و حالا بعد از شش ماه، بسیاری از همسایه‌ها، او و خانواده‌اش را به خوبی می‌شناختند. همه همسایه‌ها و آدم‌هایی كه در این شش ماه با او دیدار و برخوردی كرده بودند، او را شیعه‌ای معتقد و باتقوا یافته بودند؛ امّا به مرور و با گذشت زمان، بعضی‌ها متوجّه یك موضوع غیر عادی درباره او شده بودند. آن موضوع باعث شده بود تا بعضی از همسایه‌ها فكرهای ناخوشایندی نسبت به او پیدا كنند و رفته رفته گاهی این فكرها بر زبانشان نیز جاری می‌شد. آن موضوع در واقع خیلی عجیب بود. آن شیعه هندی در همه این شش ماهی كه در كربلا ساكن شده بود، حتّی یك‌بار هم به حرم سيّدالشهدا(ع) مشرّف نشده بود!
فقط در طول این شش ماه گاهی بعضی از همسایه‌ها مشاهده كرده بودند كه او به بالای پشت بام خانه‌اش می‌رود و روی به سوی بارگاه امام حسین(ع)، به آن حضرت سلام می‌دهد و زیارتی می‌خواند و پایین می‌آید.
عاقبت، داستان و ماجرای شیعه هندی به گوش مرحوم سيّد مرتضی رسید. مرحوم سيّد مرتضی در آن زمان یكی از دانشمندان و علمای بزرگ كربلا بود و در بین مردم و ساكنان كربلا مشهور به نقیب بود. جناب نقیب، بعد از شنیدن و پی بردن به داستان و ماجرای شیعه هندی به خانه او رفت و بعد از سلام و علیك و احوال‌پرسی‌های معمولی شروع به سرزنش و ملامت شیعه هندی کرد و با صراحت به او گفت: در مذهب اهل بیت عصمت و طهارت(ع) یكی از آداب و دستورهای زیارت این است كه به حرم داخل بشوی و عتبه و ضریح را ببوسی؛ ولی این روش و طریقه تو كه فقط از بالای پشت بام خانه‌ات آن حضرت را زیارت می‌كنی اختصاص به شیعیان و مؤمنانی دارد كه در شهرها و كشورهای دیگر زندگی می‌كنند و برای آنها ممكن نیست تا در كربلا و در داخل حرم سيّدالشهدا(ع) حاضر شوند.
از حالت و چهره شیعه هندی پیدا بود كه صحبت‌های نقیب او را بسیار مضطرب و نگران كرده است. او بعد از گوش كردن به همه حرف‌های نقیب، با حالتی از روی خواهش و التماس گفت: یا نقیب! من از شما انتظار و توقّع دارم تا هر مقدار از مال دنیا كه بخواهی از من بگیری؛ ولی در عوض مرا مأمور به داخل شدن به حرم سيّدالشّهداء(ع) نفرمایی و مرا به كلّی از این كار معاف كنی.سيّد مرتضی از این سخن بسیار ناراحت و دلخور شد و جواب داد: من به خاطر مال دنیا این حرف را نگفتم؛ بلكه این روش زیارت تو را در صورت ساكن بودن در كربلا بدعت و منكر می‌دانم و نهی از منكر واجب است.
شیعه هندی با توجّه به آن حرف‌های صریح و بی‌پرده جناب نقیب، دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت. او دیگر بر خود واجب می‌دانست كه از توصیه او پیروی كند.بعد از رفتن نقیب، شیعه هندی بلند شد و رفت تا غسل زیارت كند. بعد از آن، یكی از بهترین لباس‌هایی را كه داشت، پوشید و پاك و پاكیزه و با پایی برهنه از خانه‌اش بیرون آمد. شیعه هندی به سوی بارگاه و حرم سيّدالشهداء(ع) در حركت بود. هر چه بیشتر به حرم نزدیك‌تر می‌شد، خضوع و خشوعش بیشتر جلوه پیدا می‌كرد. بعد از دقایقی به درهای حرم رسید و خودش را در جلوی درهای صحن بر روی زمین انداخت و به شدّت به گریه افتاد. برای بسیاری از زائرانی كه از كنارش رد می‌شدند، گریه‌ها و ناله‌های او دیدنی بود. جناب نقیب به شیعه هندی گفته بود كه یكی از آداب و دستورهای زیارت این است كه عتبه و ضریح را ببوسی و حالا او درحالی كه خود را بر روی زمین انداخته بود، تندتند عتبه و درهای صحن شریف را می‌بوسید.زمانی كه شیعه هندی از روی زمین بلند شد تا به داخل حرم برود، بدنش به طور محسوسی می‌لرزید. زمانی كه به یكی از كفش‌داری‌های حرم نزدیك شد، رنگ و رویش زرد شده بود. او در جلوی كفش‌داری نیز خودش را بر روی زمین انداخت و شروع به بوسیدن زمین كرد. بعد از لحظاتی همانند كسی كه در حال جان دادن و احتضار باشد از روی زمین بلند شد و وارد ایوان شد. او فقط چند متر با مرقد مطهّر مولایش، حسین بن علی(ع) فاصله داشت. با هر سختی و مشقّتی بود، به رواق وارد شد. به محض اینكه چشم‌های گریان و برافروخته‌اش به ضریح مبارك و شش گوشه امام حسین(ع) افتاد، صدا زد: اهذا مصرع سيّدالشّهداء(ع)؛ آیا اینجا همان جایی است كه حسین(ع) بر زمین افتاد؟ اهذا مقتل سيّدالشّهداء(ع): آیا اینجا همان جایی است كه حسین(ع) كشته شد؟! و سپس فریادی كشید و در همان نزدیكی‌های ضریح، نقش بر زمین شد.همه زائران، مات و مبهوت مانده بودند. لحظاتی نگذشت كه عدّه‌ای به دور بدن شیعه هندی حلقه زدند. باور كردنی نبود؛ امّا حقیقت داشت. او پرواز كرده بود. او جان داده بود...

منبع:
کتاب دارالسلام، مرحوم شیخ محمود عراقی، ص 510، به نقل از کتاب رسول ترک، آزاد شده امام حسین (ع)، ص 184.
پژواک

نوشتن نظر

جستجو

اوقات شرعی