مجامع مخفی/ بنیادها؛ تربیت رهبران اصلاح طلب
موقعیت شما: موعود»مطالعات فرهنگی»مقالات مطالعات فرهنگی»فراماسونری»مجامع مخفی/ بنیادها؛ تربیت رهبران اصلاح طلب

مجامع مخفی/ بنیادها؛ تربیت رهبران اصلاح طلب

شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۱۵:۲۹
امتیاز این گزینه
(3 آرا)

تأسیس حكومت جهانی در گرو سلطه سیاسی، فرهنگی بر تمام نقاط جهان است و این سلطه تنها از طریق نظام مالی و پلیسی واحد ممكن نیست. «یكسان‌سازی فرهنگی» به نحوی كه عموم مردم جهان خود با رغبت تمام پذیرای فرهنگ و سیاست سلطه‌جو شوند، از تنش‌ها و چالش‌ها علیه غرب می‌كاهد؛ بلكه تمامی عوامل مزاحم را حذف نموده و از حجم هزینه‌ها نیز می‌كاهد.

پس از بانك‌داران بین‌المللی، نظیر راكفلر2، مورگان3، واربرگ، شیف، باروخ و واندرلیپ، در جست‌وجوی گروه محارم و نخبگان توطئه‌گر كه مهم‌ترین نقش را در سیاست و اقتصاد جهانی ایفا می‌كنند، باید به سراغ «بنیادها» رفت.
بنیادهایی چون «فورد1، كارنگی و راكفلر» را عموماً به عنوان بنیادهایی خیریّه، انسان دوست و فعّال در امور فرهنگی و اجتماعی می‌شناسند؛ پوششی ریاكارانه كه بر مقاصد اصلی این بنیادهای سیاسی با تمایلات جهانی سایه می‌افكند.
سخن‌گویان این بنیادها، تلاش می‌كنند تا ماهیّت فعّالیت‌ها را نوع دوستانه معرفی كنند؛ در حالی كه این بنیادها، پس از جنگ دوم جهانی، با گسترش فعّالیت‌های برون‌مرزی خود، اهداف دیگری را به سرعت دنبال كرده‌اند؛ به ویژه حضور و نقش بنیادها در سیاست خارجی ایالات متّحده آمریكا را نمی‌توان انكار كرد، هر چند مزوّرانه درباره فعّالیت‌های سیاسی و نظامی خارجی آمریكا سكوت اختیار می‌كنند؛ امّا با حمایت از سیاست خارجی آمریكا، هر چند پوشیده، حافظ این نظام سلطه‌جو به شمار می‌روند.
عموم مردم با مشاهده ستون‌های نظامی و لشكر سیاست‌مداران حرفه‌ای كاخ سفید و واكینگ‌هام، تیر ملامت و نفرت خود را متوجّه سیبل مردان سیاسی و نظامی می‌سازند؛ در حالی كه نظام سرمایه‌داری و كاپیتالیستی به جز دو ركن سیاسی و نظامی، دوام و بقای خود را مرهون ركن فرهنگی است. ركنی كه سلطه‌جویی سیاست‌مداران و مردان نظامی را توجیه می‌كند و به این نظام مشروعیت می‌بخشد و باعث تداوم سلطه فرهنگی آنها می‌شود. در واقع، این سلطه فرهنگی است كه جاده سلطه‌جویان سیاسی و نظامی را هموار می‌سازد. ارتش واقعی سلطه‌جویان را در میان جریانی باید جست‌وجو كرد كه به غرب مدد دهد تا كنترل فرهنگی خود را تداوم بخشد.
ادوارد برمن در كتاب «كنترل فرهنگ» كه به نقش بنیادها در سیاست خارجی آمریكا می‌پردازد، می‌نویسد:

پنجاه سال پیش از این، آنتونیو گرامشی،4 پژوهشگر ماركسیست ایتالیایی، نظریّه «سلطه فرهنگی» را توضیح داد و نشان داد كه طبقات حاكم جامعه، حاكمیت خود را از طریق كنترل باورها و فرهنگ تداوم می‌بخشند. بنیادهای عمده، همگام با نهادهای رسمی حكومتی و سازمان‌های اداره كننده «كمك‌های چند جانبه» از سال 1945 م. به بعد، به فعّالیت‌هایی اساسی در اشاعه باورهایی معیّن در میان كشورهای در حال توسعه آفریقا، آسیا و آمریكای لاتین مبادرت ورزیده‌اند، تا از راه حمایت آنان، اهداف سیاست خارجی ایالات متّحده را تضمین كنند.
قسمت اوّل از نخستین فصل این كتاب، رابطه برنامه‌های این بنیادها را با امر كنترل فرهنگ بررسی می‌كند و صحّت الگویی را كه گرامشی ارائه داده است، برای درك نقش بنیادها در پیشبرد امپریالیسم فرهنگی آمریكا تأیید می‌كند.5
مهم‌ترین محورهای فعّالیت بنیادها را در عناوین زیر می‌توان خلاصه نمود:
1. حمایت از دانشگاه‌های برگزیده؛
2. حمایت از اشخاص حقیقی و حقوقی تأثیرگذار؛
3. حمایت از نخبگان داخلی تمامیت خواه غربی؛
4. توجیه عملكرد مردان سیاسی و نظامی غربی؛
5. توجیه تناقضاتی كه بنیان نظام فرهنگی، سیاسی غرب را به چالش می‌كشد؛
6. تدوین سیاست خارجی و تنظیم سیاست‌ خارجی و داخلی آمریكا؛
7. اهدای كمك‌های به ظاهر انسان دوستانه برای گسترش تأسیسات اقتصادی و تقویت نهادهای آموزشی و فرهنگی همسو با سیاست خارجی آمریكا؛
8. اعطای كمك‌ هزینه تحصیلی به دانشجویان برگزیده در (آفریقا، آسیا، آمریكای لاتین) برای تحصیل در آمریكا (نخبه‌پروی)؛
9. پایه‌گذاری شبكه جهانی نخبگان؛
10. جلوگیری از تغییرات ریشه‌ای در كشورها، در ازای اصلاحات محدود و كنترل شده.
تردیدی نیست كه «یكسان سازی فرهنگی» و «همسوسازی سیاست‌ها» دو محور اساسی برای سلطه‌ فرهنگی و كنترل فرهنگی غرب است.
امروزه، به هر كجای جهان كه سفر كنید، فرهنگ و تمدّن غربی را غالب می‌بینید و تمامی فرهنگ‌ها و تمدّن‌های غیر غربی را (مذهبی، ملّی، منطقه‌ای) مستحیل در فرهنگ و تمدّن غربی مشاهده می‌نمایید.
تأسیس حكومت جهانی در گرو سلطه سیاسی، فرهنگی بر تمام نقاط جهان است و این سلطه تنها از طریق نظام مالی و پلیسی واحد ممكن نیست. «یكسان‌سازی فرهنگی» به نحوی كه عموم مردم جهان خود با رغبت تمام پذیرای فرهنگ و سیاست سلطه‌جو شوند، از تنش‌ها و چالش‌ها علیه غرب می‌كاهد؛ بلكه تمامی عوامل مزاحم را حذف نموده و از حجم هزینه‌ها نیز می‌كاهد.
جز این، وقتی كمپانی‌های بین‌المللی با حجم انبوهی از تولیدات صنعتی روبه‌رو باشند، این بازارهای مصرف بزرگ در شرق و غرب عالم است كه این حجم انبوه تولیدات صنعتی را در خود مستحیل می‌سازد.
وجود اقوام عقب‌افتاده درگیر با سنّت‌های بومی و مذهبی فاقد جادّه و شهر و خیابان پذیرنده كالاهای صنعتی به هیچ روی به نفع صاحبان سرمایه و كمپانی‌های تولید كننده نیست و این اقوام، تنها وقتی درهای خود را بر روی محصولات فرهنگی و صنعتی غرب می‌گشایند كه آن را پذیرفته و طالبش شوند. در آن زمان است كه همه سرمایه‌های خود را تقدیم می‌كنند، از سنّت‌های خویش می‌گذرند و تجدّد را امام خویش می‌سازند.
تربیت نخبگان روشنفكر تجدّد طلب، تزریق مصنوعی تجدّد و مدرنیزاسیون و ایجاد تشنگی كاذب، همه آغوش اقوام و ملل را بر روی فرهنگ و تمدّن سلطه‌جو می‌گشاید.
این اقوام بی‌آنكه بدانند مبتلا و معتاد به محصولات غربی شده‌اند، توسعه دیكته شده را به گونه‌ای پذیرفته و قواعدش را در سرزمین‌های خود اعمال كرده‌اند كه «تداوم حیات سلطه‌جویان را تضمین می‌كند»؛ در حالی كه هیچ اختیاری برای پس زدن و عقب‌نشینی ندارند.
محورهای یاد شده در موضوع فعّالیت‌های بنیادها ما را متذكّر نقش اصلی و كلیدی بنیادها در اعمال سیاست خارجی نظام سلطه و بسط حكومت واحد نخبگان می‌شود.
این بنیادها، برای اعمال برنامه‌های خود، از مجموعه‌ای از سازمان‌های به ظاهر مستقل و غیر سیاسی مدد می‌گیرند كه بنیادها را در پیشبرد برنامه‌هایشان یاری می‌دهد.
سازمانی‌هایی همچون «صندوق پیشبرد آموزشی»،6 «مركز مطالعاتی عالی علوم رفتاری»،7 «شورای بین‌المللی توسعه آموزش»،8 «شورای پژوهش‌‌های علوم اجتماعی»،9 «كمیته خارجی شورای آموزشی آمریكا»،10 «مؤسّسه توسعه خارجی»11 و ...
این سازمان‌ها ارتباط تنگاتنگی با بنیادها دارند.
شاید بتوان ایجاد تغییرات اجتماعی برای هموار شدن طریق سلطه‌جویان در كشورهای غیر غربی و به ویژه معارض با سلطه جویی غرب را در زمره مهم‌ترین اهداف بنیادها شناخت.
امروزه در ایران، موضوع «جنگ نرم» شناخته شده است، ایجاد جنگ نرم در كشورهایی كه همسویی با غرب و نظام سلطه غربی ندارند، یكی از برنامه‌های این بنیادهاست.
بنیادها در مجموع، عمل سخت مردان سیاسی، نظامی را با «نرمی» به ثمر می‌رسانند. در واقع اقوام و كشورها را برای راحت‌تر خورده شدن مهیّا می‌سازند.
ادوارد برمن، درباره شروع توسعه فعّالیت بنیادها می‌نویسد:
پس از جنگ جهانی دوم، زمانی كه رفاه ملّی ایالات متّحده، ابعاد جهانی یافت، بنیادهای عمده به طور روزافزون به حمایت از نهادهای آموزشی در مناطق مهمّ استراتژیكی جهان مبادرت ورزیدند؛ با این امید كه این نهادها بتوانند به تربیت افرادی توفیق یابند كه نگرش آنان در مورد منافع ملّی ایالات متّحده، سازگار با همان دیدگاهی باشد كه از سوی بنیادهای حامی چنین نهادهایی پذیرفته شده است. این افراد نیز به نوبه خود، جهان پیرامون خود را به گونه‌ای شكل می‌دهند كه متضمّن حفظ و گسترش منافع آمریكا باشد.12
چنان‌كه از تعابیر برمن بر می‌آید، بنیادها «وظیفه پرورش نخبگان بی‌تعصّب و همسو با منافع آمریكا را در جهان»، بر عهده دارند. شاید خواننده گرامی در خاطر داشته باشد كه در سال‌های اوّلیه آشنایی ایران با غرب، در طیّ چند مرحله، جوانانی را برای آموزش علوم و فنون جدید بورسیه و به اروپا بردند. اینان هسته اوّلیه از فرنگ برگشتگانی را تشكیل دادند كه منوّرالفكری را در ایران شایع ساختند، سنن دینی و شرقی را به سخره گرفتند، در دربار قاجار صاحب منصب شدند و همچون ابوالحسن خان ایلچی قرارداد «گلستان» و «تركمنچای» را امضا كردند.
با قدرت یافتن آمریكا در جهان و تضعیف موقعیّت انگلستان، بنیادهای آمریكایی «نخبه‌پروری» را آغاز كردند. این جریان از سال‌های 1930 م. تاكنون روندی پیش‌رونده داشته است.
آنان دریافته بودند كه این جوانان، آنگاه كه به كشور خود برگردند؛ چونان بیماری مبتلا به ویروس، البتّه ویروس روشنفكری، آلودگی می‌پراكنند و در مسند حكومتی، تصمیمات بزرگ، به نفع استعمارگران اخذ می‌كنند؛ چنین نیز شد. این حربه در كشورهایی با سابقه بزرگ تاریخی و فرهنگی، همچون ایران، مصر، تركیه كه امكان حضور عینی نظامیان غربی را فراهم نمی‌آورد، تأثیر فراوانی داشته است.
تلاش‌های فرهنگی و آموزشی بنیادها در خارج ایالات متّحده را «لش13 ؛ جنگ سرد فرهنگی» می‌نامند.
«رند كورپوریشن»،14 یكی دیگر از مؤسّساتی است كه توسط بنیاد فورد در سال 1945 م. در شهر «سانتامونیكا»15 تأسیس شد. این مؤسّسه مشهورترین سازمانی است كه تشكّلی از روشنفكران و اندیشمندان و دانشمندانی را كه برای صنایع نظامی كار می‌كنند، در اختیار دارد.
فهرست برخی دیگر از بنیادهای آمریكایی بدین قرار است:
مؤسّسات: لینكلن،16 استنفورد،17 سالومول،18 استفن بچل19 از دیگر نهادهای وابسته بنیادهای فورد و كارنگی و راكفلر و ...
بنیاد جنایی «پاروین»20 كه به گفته خود آمریكایی‌ها بنیاد مافیا یا اتّحادیه جنایت‌كاران است و توسط آلبرت پاروین، صاحب قمارخانه و مهمان‌خانه مشهور «فلامینگو» در شهر «لاس وگاس» در سال 1960 م. تأسیس شد.
پاروین از سال 1945 م. به این سو، نامش درصدر فهرست اعضای مافیا و جنایت‌كاران كه از طرف وزارت دادگستری آمریكا تهیه شده، ثبت گردیده است؛
«شورای آتلانتیك»21 یكی دیگر از مراكز حسّاس و تصمیم‌گیر در ایالات متّحده است كه از بطن خود «باشگاه بیلدربرگ»22 و طرح‌های جنجالی همچون «جهانی‌سازی» و «حكومت جهانی» به رهبری آمریكا را بیرون داده است؛
«بنیاد نیكسون» كه توسط ریچارد نیكسون، رئیس‌جمهور اسبق این كشور تأسیس شد و «بنیاد سوروس» كه توسط جرج سوروس سرمایه‌دار یهودی مجاری‌تبار تأسیس شد.
«بنیاد هرتییج» كه توسط هنری كسینجر پایه‌گذاری شد.23
جنگ سردی كه می‌خواهد به تربیت آن دسته از رهبران جهان سومی توفیق یابد كه راه میانه، بین فاشیسم و كمونیسم را برمی‌گزینند، به عبارت ساده‌تر، برنامه‌های بنیادها به منظور تربیت رهبران اصلاح‌طلب طرّاحی شده‌اند.
اصلاح‌طلبان تربیت شده به نمایندگی از طرف بنیادها، با تبدیل كردن ابزار نرم فرهنگی به جای اسلحه نظامی از حجم سرمایه‌گذاری آمریكا برای سلطه‌جویی و حضور در كشورهای شرقی و آمریكای لاتین كاستند و احساس نفرت مردم از استعمارگران را به احساس شیرین دوستی تبدیل كردند.
جرج وینسنت،24 رئیس بنیاد راكفلر در سال 1917 م.
درباره فعّالیت‌های بنیاد در «فیلیپین» به این موضوع اشاره كرد. وی گفت:
مراكز ارائه خدمات درمانی و نیز پزشكان، اخیراً به طور مسالمت‌آمیز به مناطقی از جزایر فیلیپین نفوذ كرده‌اند و این واقعیّت را نشان داده‌اند كه برای رام كردن اقوام بدوی و بدبین نسبت به بیگانگان، طبّ بر مسلسل امتیازاتی دارد.25
اروپاییان 200 سال قبل، از طریق گسیل داشتن میسیونرها و تأسیس بیمارستان‌های مسیحی، این روش را به تجربه نشستند. در آن زمان، كه كم و بیش همچنان ادامه دارد، میسیونرها جمع كثیری از مردم ساده‌دل روستایی و شهرستانی مسلمان را مسیحی كردند.
در سال‌های اوج و حضور استعمارگران در شرق، میسیونرها، نقش جادّه صاف‌كن مردان نظامی و سیاسی را ایفا می‌كردند؛ امّا در دوران جدید، بنیادها با اعمال كنترل بر تولید و اشاعه فرهنگ [خاص]، به گسترش سلطه طبقه مسلّط كمك می‌كنند. ارائه منابع مالی، به طور استراتژیك آنها را قادر می‌كند كه دیدگاه‌های خاصّی را مشروعیّت بخشیده و به طور هم‌زمان دیدگاه‌های دیگر را بی‌ارزش جلوه دهند. نمی‌توان تصوّر كرد كه بدون حمایت محسوس بنیادها، نظریّه نخبه‌گرایی دمكراتیك و نظریّه كثرت‌گرایی26 مرتبط با آن، می‌توانست این گونه در اندیشه‌های سیاسی آمریكای پس از جنگ جهانی دوم حاكمیّت یابد.27
به قول ادوارد برمن، نخبگان حاكم بر بنیادها خطّ مشی‌ها را تعیین‌ می‌كنند و با اتّكاء بر منابع مالی سرشار خود، اجرای آن را تضمین می‌كنند.
ارقام زیر، میزان نفوذی را كه بنیادها از طریق سرمایه‌گذاری‌های استراتژیك داخلی و خارجی خود كسب می‌كنند، به خوبی نشان می‌دهد:
ـ در سال 1955 م. امنای بنیاد راكفلر حدود 19 میلیون دلار را به اعطای بورس‌های جدید اختصاص دادند؛
ـ برای سال مالی 1955 ـ 1956 م. امنای «بنیاد كارنگی» بودجه‌ای معادل 7 میلیون و 200 هزار دلار را به تصویب رساندند؛
ـ در سال مالی 1955 ـ 1956 م. «بنیاد فورد»، مبلغ حیرت‌آور 557 میلیون دلار را به این امر اختصاص داد؛
ـ بودجه پیش‌بینی شده بنیاد راكفلر برای سال 1960 م. به حدود سی میلیون دلار رسید؛
ـ كمك‌های «بنیاد راكفلر»، در سال 1966 م. مجموعاً چهل و یك میلیون و هشتصد هزار دلار برای اجرای طرح‌های خود، به تصویب رساند كه تقریباً هشت میلیون دلار از این مبلغ، به برنامه توسعه دانشگاهی اختصاص یافت.
اهمّیت و نقش بنیادهای كارنگی، فورد و راكفلر وقتی درك می‌شود كه دانسته شود كه از دهه 1930 م. این بنیادها در رابطه با CFR (شورای روابط خارجی)28 ایالات متّحده نقش حسّاسی را در سیاست خارجی  ایفا كرده‌اند. درباره جایگاه CFR و نقش آن در سلطه نخبگان، پس از این سخن به میان خواهد آمد.
بردمن می‌نویسد:
نخبگان مرتبط با بنیادها، شورای روابط خارجی و دستگاه تنظیم سیاست خارجی، به طور مستمر از سال 1945 م. به بعد، مقامات عالی اداری و عضویّت در گروه‌های تنظیم سیاست‌ها را در انحصار خود داشته‌اند.
او در جای دیگر می‌نویسد:
معماران سیاست خارجی آمریكا از سال 1945 م. به بعد، مرتّباً بین مراكز سیاست‌گزاری واشینگتن و دفاتر بنیادها در «نیویورك» در تردّد بودند. بسیاری از آنان همچنین در مقام مدیریّت شركت‌های بزرگ، مؤسّسات مالی یا به عنوان وكلای برجسته خدمت كرده‌اند.
جناب سیّد مصطفی فرقانی، طیّ مقاله‌ای با عنوان «سیطره بنیادهای آمریكا بر دمكراسی» گوشه‌هایی از فعّالیت‌های این بنیادها را معرفی كرده است كه برای مزید اطّلاع، به بخش‌هایی از آن اشاره می‌شود:
در حال حاضر در ایالات متّحده بیش از 25 هزار مؤسّسه تحت عنوان Foundation یا بنیاد، با شرح وظیفه و مأموریت‌های مختلف وجود دارد كه در حكم چشم و گوش و بازوهای شركت‌های بزرگ بوده و برای معدودی از سرمایه‌سالاران نظام كاپتالیستی غرب، به انجام وظیفه مشغولند.
چنان‌كه اشاره شد، این بنیادها با سوءاستفاده از پوشش خدمات غیرانتفاعی و عام المنفعه، برای فعّالیت‌هایشان، ضمن در امان ماندن از سوءظن‌ها و تردیدها، خود را از الزامات قانونی و پرداخت مالیات می‌رهانند. هر یك از این بنیادها، بر صدها مؤسّسه علمی و پژوهشی فرعی اشراف دارند و هر كدام بر بخشی از بدنه اجرایی یا نظام سیاسی آمریكا و مراكز حسّاس این كشور اشراف دارند.
از سال 1945 م. تا زمان حاضر، هیچ شخصیّت آمریكایی كه مشاغل و پست‌های سیاسی را عهده‌دار شده است، وجود ندارد كه مدّتی در این بنیادها كار نكرده و از آنها حقوق دریافت نكرده باشد، در واقع این بنیادها به منزله اتاق رخت‌كنی برای ورود به مقامات عالی هستند.
آیزنهاور، رئیس جمهور اسبق ایالات متّحده مدّت‌ها عضو هیئت مدیره بنیادهای «فورد» و «كارنگی» بود.
دین راسك و جان فاستر دالاس از وزاری خارجه اسبق آمریكا، هر كدام مدّت‌ها ریاست بنیادهای «كارنگی» و «راكفلر» را بر عهده داشتند.
رابرت ناك مارا، رالف بانچ، سایروس ونی و هنری كسینجر نیز هر كدام سالیان طولانی در هیئت مدیره و دیگر بخش‌های بنیادهای «فورد» و «راكفلر» و «كارنگی» حضور داشتند.
طیّ سال‌های دهه 60، از میان 191 مركز فرهنگی و پژوهشی عمده آمریكا، 107 مركز با بودجه مالی «بنیاد فورد» اداره می‌شدند و 18 مركز نیز تحت قیومیّت بنیاد راكفر قرار داشتند. گذشته از اینها 11 دانشگاه از میان 12 دانشگاه بلند آوازه آمریكا كه مؤسّسه مطالعات بین‌المللی دارند با اعانه مالی بنیاد فورد به حیات خود ادامه می‌دهند. از میان آنها می‌توان به دانشگاه‌های «كلمبیا»، دانشگاه معروف و قدیمی «نیویورك» كه قسمت ایران‌شناسی آن شهرت جهانی دارد، دانشگاه «هاروارد» دانشگاه «استنفورد»، دانشگاه «بركلی» (A.L.C.U) و «انستیتوتكنولوژی ماساچوست» (M.I.T) اشاره كرد.
این مؤسّسات فرهنگی و آموزش عالی، 95 مركز تحقیقات دارند كه 83 مركز از كمك مالی «بنیاد فورد» و 5 مركز از «بنیاد كارنگی» تغذیه می‌كنند.
بخشی از فعّالیت بنیادهای آمریكا بت‌سازی از داخل این كشور با چهره‌های بیرونی و جهانی است كه توسط آنان، افكار و ایده‌های مخالفان آمریكا، شناسایی و بررسی می‌شود. از جمله این اشخاص می‌توان به زبان‌شناس معروف آمریكایی ـ كه اكثراً او را می‌شناسند ـ آقای نوام چامسكی30 اشاره كرد. او سالیان طولانی سعی داشت كه آمریكا را به سبب جنگ ویتنام محكوم سازد و گرایشات فاشیستی ایالات متّحده را برملا كند و به طور مداوم عواقب بمباران‌های ناپالم را گوشزد می‌كرد؛ امّا همین قدّیس سیاسی كه مظهر و سخنگوی آمریكاییان مبارز است، سالیان طولانی به عنوان استاد، در مؤسّسه علمی M.I.T یا همان كارخانه آدم‌سازی پنتاگون تدریس می‌كرد. او ارتباط تنگاتنگی نیز با نیروی هوایی آمریكا، نیرویی كه بمب‌های ناپالم را بر سر ویتنامی‌ها می‌ریخت، دارد.
فعّالیت‌های «بنیاد فورد»، نسبت به سایر بنیادها متنوّع‌تر است. بخشی از فعّالیت‌های برون مرزی این بنیاد كه از سال 1973 م. با مساعدت 850 نفر برنامه‌ریز در داخل آمریكا و 920 نفر كادر متخصّص در خارج از این كشور انجام گرفته، تأسیس درمانگاه‌های صحرایی در «هندوستان»، «برزیل»، «اندونزی» و «سنگاپور» برای عقیم‌سازی مردم این كشورها بوده است.
برای درك پیوند و رابطه میان بانك‌های بین المللی، بنیادها و سیاست خارجی آمریكا كه توسط «شورای روابط خارجی» تنظیم و كنترل می‌شود، كافی است كه بدانیم، دیوید راكفلر در سال 1969 ـ 1970 م. ریاست «شورای روابط خارجی» و «چیس مانهاتان بانك» را به طور هم‌زمان داشت.
حاكمیّت مورگان، در بدو امر و راكفلر در مراحل بعدی، در «شورای روابط خارجی» نباید به مثابه یك نوع رابطه دیكتاتوری یا فرماندهی در مقابل نمایندگان گروه‌های مالی دیگر تلقّی شود؛ بلكه به نظر می‌آید این نوع رابطه، شكلی از یك رهبری و هماهنگی غیررسمی در یك چارچوب كلّی همكاری باشد. همان‌طور كه قبلاً یادآور شده‌ایم، نمایندگان تمامی گروه‌های مالی عمده نیویورك در رهبری شورا شركت داشته و برخی از آنها به طور منظّم در مواضع مهمّی قرار داشته‌اند. بر این اساس است كه می‌بینیم آلن دالس از شركت «سولیوان و كرامول» و نیز «سازمان سیا» به مدّت 42 سال مواضع دبیری، نیابت ریاست كل و بالأخره ریاست كل، نقشی فعّال در شورا داشته است.31
دانیل یرگین، تاریخ‌نگار آمریكایی، در پژوهش خود، درباره مسائل دوره پس از جنگ جهانی دوم، از نوعی «لیبرالیسم مسیحایی» یاد می‌كند كه دستگاه تدوین سیاست خارجی را بر آن داشت تا به جست‌وجوی «راه‌هایی برای ایجاد جهانی امن برای دمكراسی و سرمایه‌داری لیبرال بپردازد.» طرح‌های كلّی سیاست خارجی برای تحقّق این آرمان، زاییده «پروژه مطالعات جنگ و صلح» بود كه در سال 1939 م. آغاز شد.
تا سال 1345 م. كه آخرین گزارش این پروژه تكمیل شد، «بنیاد راكفلر» بیش از 600 هزار دلار به این پژوهش كه ویتنی شپردسون32 نایب رئیس بنیاد كارنگی، عضو كمیته هماهنگ كننده آن بود، اختصاص داده بود. نتایج پروژه مطالعات جنگ و صلح، خطوط كلّی مبانی سیاست خارجی ایالات متّحده را پس از جنگ جهانی دوم به نمایش می‌گذارند. در همان حال، حمایت مالی «بنیاد راكفلر» و مشاركت افرادی كه در آن زمان، یا بعداً با یكی از بنیادهای عمده به همكاری پرداختند ـ در امر تدوین گزارش‌های این پروژه ـ نشان دهنده این است كه چگونه دیدگاه بنیادها در تنظیم سیاست خارجی گنجانده می‌شود.33
این پژوهش تاریخ‌نگار آمریكایی نشان می‌دهد كه گروه محارم یا همان نخبگان، چگونه در هرم مدیریتی و سیاست خارجی ایالات متّحده، نقش‌آفرینی می‌كنند.
پروژه معروف به «پروژه مطالعات جنگ و صلح» در واقع، به تحقّق اهداف و سیاست‌هایی می‌انجامد كه همه موانع فراروی بسط سرمایه‌داری لیبرال را حذف می‌كند و در واقع می‌توان گفت: این پروژه، به روند استحاله فرهنگ‌ها و تمدّن‌های غیرغربی در كشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریكای لاتین سرعت می‌بخشد.
اعطای كمك‌های نرم افزاری و سخت‌افزاری (فرهنگی و مادّی) به كشورهای به اصطلاح توسعه‌نیافته برای جبران عقب‌ماندگی‌ها و ورود به «جرگه توسعه‌یافته‌های تحت كنترل غرب» از طریق سازمان‌های جهانی، بانك جهانی و خط‌دهی بنیادها، در همین راستا قابل شناسایی است.
نطفه بانك جهانی و صندوق بین المللی پول19 در توصیه‌نامه پی.بی (P.B)، 24 ژوئیه 1941 م. در پروژه مطالعات جنگ و صلح بسته شد. این یادداشت، لزوم ایجاد نهادهای مالی بین المللی‌ای را یادآور می‌شد كه بتواند [نرخ برابری] ارزها را تثبیت و سرمایه‌گذاری در امور سازندگی در مناطق عقب‌مانده و توسعه نیافته را تسهیل كند. سال بعد یادداشت‌های تفصیلی در همین مورد، تسلیم پرزیدنت روزولت و «وزارت خارجه» شد. در سال 1944 م. یك كنفرانس بین المللی در «برتون وودز»20 در ایالت «نیوهمپشایر» تشكیل شد و به ایجاد صندوق المللی پول و بانك جهانی رأی داد.21
بانك جهانی، به ظاهر نهادی مستقل است كه وظیفه اعطای وام به ممالك در حال توسعه را جهت نوسازی اقتصاد خود و بهبود زندگی مردمشان بر عهده دارد؛ امّا درواقع بانك جهانی كه ظاهراً دارای یك هیئت امنای بین المللی است، مستمرّاً سیاست‌هایی را در جهت پیشبرد اهداف سیاست خارجی ایالات متّحده و نفوذ سرمایه‌داری در كشورهای كمتر توسعه‌یافته، تعقیب كرده است. این بانك هیچ گاه تحت ریاست فردی غیر آمریكایی قرار نداشته است. ایالات متّحده بیش از یك چهارم مجموع آراء را در اختیار خود دارد؛ اگرچه در انتشارات رسمی بانك، هیچ گاه به این موضوع اشاره نمی‌شود؛ امّا اجرای تصمیمات عمده، موكول به تصویب وزارت خارجه ایالات متّحده است.37
از میان دانشكده‌ها و رشته‌های مختلف علمی و دانشگاهی، علوم اجتماعی، بزرگ‌ترین نقش را در بسط ادبیات توسعه و مشیّ روشنفكری لیبرال در میان ساكنان و تحصیل كرده‌های كشورهای در حال توسعه ایفا كرده است.
به طور خلاصه، اساتید، منابع و رویكردهای عمومی علوم اجتماعی با تأثیرپذیری از ایدئولوژی لیبرال سرمایه‌داری، زمینه‌های فراوانی را برای سیاست‌گزاری كشورها، مبتنی بر خاستگاه بنیادهای آمریكا و بانك‌های جهانی فراهم آورده است.
1. ایجاد تردید و تشكیك در برابر آموزه‌های سنّتی، بومی، ملّی و مذهبی كشورهای توسعه نیافته، یا در حال توسعه؛
2. دامن زدن به چالش‌ها و فاصله‌های میان سنّت‌گرایی و مدرنیته؛
3. محتوم جلوه دادن مدرنیزاسیون به عنوان پروسه‌ای ناگزیر برای تجربه مدرنتیه؛
4. زمینه‌سازی برای توسعه فرهنگی (پذیرش گرایشات لیبرالی و گذار از سنّت‌ها) به عنوان زیرساخت توسعه اقتصادی؛
5. بسط ادبیات توسعه38 و بومی كردن آموزه‌های آن میان فرهیختگان جوامع توسعه نیافته با استفاده از ابزار رسانه‌ها؛
6. تربیت مدیران نوگرا و مهیّای پذیرش توسعه دیكته شده، در میان كشورهای توسعه نیافته؛
كاركردهای یاد شده، حمایت‌های بنیادهای آمریكا را از علوم اجتماعی، در كشورهای در حال توسعه در پی داشته است. به قول آقای بردمن: راهبردهای علوم اجتماعی كه مورد حمایت بنیادها بوده است، برای تربیت رهبرانی مورد استفاده قرار گرفت كه كشورهای خود را در زمره متّحدان ایالات متّحده قرار دادند.39
به این مجموعه، اعطای فرصت‌های مطالعاتی و كمك هزینه به اساتید و محقّقان غیرغربی را كه در واقع یكی از اجزای مهمّ تلاش‌های بنیادها برای تربیت اساتید بومی، همراه با خطّ مشیّ آمریكایی است، اضافه كنید.
بین سال‌های 1953 و 1965 م. برنامه «ارائه كمك هزینه در زمینه مطالعات منطقه‌ای خارجی» حدود ده میلیون دلار را در اختیار یك هزار و دویست و چهارده تن از پژوهشگران قرار دارد كه عمدتاً صرف مطالعات تخصّصی پیشرفته مربوط به مناطق مختلف جهان شد.40
رواج اصطلاحات و ادبیات توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی، توسعه فرهنگی و امثالهم كه طیّ سی سال گذشته صفحات مطبوعات، اخبار همایش‌ها، عناوین نشست‌ها و مقالات دانشگاهی را از خود مشحون ساخته، جملگی مرهون این دیدگاه آمریكایی بود كه نوسازی و توسعه ملل جهان سوم را راه حلّی بلند مدّت برای توسعه و بسط ارزش‌های عصر آمریكایی می‌شناخت.
این جریان، زیرساخت فرهنگی تجدّد و مدرنیزاسیون قرن بیستمی را مطابق خاستگاه آمریكاییان، برای ممالك توسعه نیافته فراهم می‌آورد.
بنیادها به دلیل آنكه در ظاهر غیروابسته و غیرانتفاعی شناخته می‌شوند، امكان ایجاد رابطه با نخبگان غیرغربی را داشتند؛ نخبگانی كه مأمور می‌شدند تا به نمایندگی از طرف ایالات متّحده، زمینه‌های نوسازی در كشور خود را فراهم سازند. برخی ساده‌اندیشان (یا مأموران دوست نما) در ایران، تحقّق توسعه اقتصادی را با همه پیش‌فرض‌هایش، شرط ضروری رسیدن به عدالت اجتماعی معرفی می‌كردند و بدین وسیله، همگان را می‌فریفتند تا آنجا كه برخی برای نشان دادن ضرورت دست‌یابی به توسعه اقتصادی، اقدام به جمع‌آوری شواهد قرآنی و حدیثی می‌كردند؛ در حالی كه از این نكته غفلت داشتند كه استراتژی توسعه، تحت نظارت نخبگان بومی مورد حمایت آمریكا به اجرا در می‌آید و نسخه تجویز شده برای ـ به قول آنها ـ جهان سومی‌هاست.
بنیادهای فورد، كارنگی و راكفلر به طور مستقیم یا از طریق «شورای پژوهش‌های علوم اجتماعی» با اعطای كمك‌های سنگین، این استراتژی را به گونه‌ای هدایت می‌كردند كه منافع ایالات متّحده در جهان سوم حفظ شود. این منافع ـ آن سان كه در میان سیاست‌گزاران و علمای اجتماعی وابسته به جریان فكری حاكم درك می‌شد ـ عبارت بود از:
1. حركت تدریجی به سوی شكلی از دمكراسی غربی؛
2. ادامه اتّحاد با نظام جهانی سرمایه‌داری؛
3. ادامه دسترسی غرب به موادّ اوّلیه‌ای كه اهمّیت استراتژیك دارند؛
4. نظم، ثبات و در بهترین حالت، حصول خطّ مشی‌ای كه با ایالات متّحده خصومت نداشته باشد.
و همه اینها می‌بایست از طریق پرورش نخبگان بومی انجام می‌گرفت كه می‌توانستند منافع حاصل از چنین سیاست‌هایی را درك كنند.
بِرمَن این نكته را خاطرنشان می‌كند كه این دیدگاه مشترك در مورد توسعه، نقش رهبری و نخبگان بوروكرات و تكنوكرات را تأیید می‌كند.41
گمان می‌كنم تا همین جا و به استناد مطالب مطرح شده، جایگاه بانك‌های بین المللی و بنیادهای آمریكا و نقش آنان در تربیت نخبگان، برای هدایت جهان به سوی نظمی جهانی و البتّه بنی‌اسرائیل مكشوف شده باشد.

پی‌نوشت‌ها:
1. Ford Foundation
2. Carnegie Endoment Foundation
3. Rockefeller foundation
4. Antonio Gramsci
5. برمن، ادوارد، كنترل فرهنگ، ترجمه حمید الماسی، صص 7 و 8.
6. Fund for Advancement of Education
7. Center for advaced studies in Behavioral sciencos
8. Internationl couneil fo Educational Development
9. Social sciences Researeh codbeil
10. American - Afriean Institvte.
11. Education and Overseasaffairs.
12. كنترل فرهنگ،، ص 19.
13. Lasch.
14. Rand Coraption.
15. Santamonica.
16. Lincoln.
17. Stanford.
18. Salamon.
19. Stepen Bechel.
20. Parvin Foundation.
21. Atlantic Council.
22. Bildberg.
23. خبرگزاری فارس: بنیادهای آمریكایی، از نگهبانی نظام سلطه تا بت كردن چامسكی.
24. George Vincent.
25. كنترل فرهنگ، ص 39.
26. Pluralism.
27. كنترل فرهنگ، ص 46.
28. Council on foreign Relations.
29. كنترل فرهنگ، ص 55.
30. Noam Chomski.
31. انتقال قدرت از مورگان به راكفلر، روزنامه دنیای اقتصاد، ش 1953، ص 32.
32. Whitney Sheperdson.
33. كنترل فرهنگ، ص 64.
34. International Monetary fond.
35. Bertton Woods.
36. كنترل فرهنگ، ص 75.
37. همان.
38. Development.
39. كنترل فرهنگ، ص 123. در ایران در دوران سازندگی و در مقدّمه آن، دانشكده علوم اجتماعی و اساتید آن نقش عمده‌ای را در برگزاری دوره‌های آموزشی، همایش‌ها و بومی كردن ادبیات توسعه در ایران ایفا كردند.
40. همان، ص 157.
41. همان، ص 177.

2 نظر

  • لینک نظر نرگس دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۲۴ نوشته شده توسط نرگس

    سلام
    متن کامل این کتاب رو برای دانلود بذارید خیلی خوبه!

  • لینک نظر عظیمی چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۰۶:۵۹ نوشته شده توسط عظیمی

    سلام علیکم.
    از زحمات ارزشمندتان متشکرم.
    بسیار خوب میشود اگر نام نویسنده مقالاتتان را نیز در ابتدا یا انتهای آن ذکر فرمایید تا بتوانیم در مقالات علمی مان، به مشخصات کامل مقاله (شامل نام نویسنده) ارجاع دهیم.
    برای مثال، نام نویسنده این مقاله چیست؟
    حضرت حجت (عج) پشتیبانتان باشد.

نوشتن نظر